تبلیغات
ادبیات فارسی
چهارشنبه 1390/01/10

سلام

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    


قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ [الزمر : 53]

بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ‏اید! از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى‏ آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.



امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و مورد استفادتون قرار بگیره

 

نظر یادتون نره !!!!



بازدید کننده گرامی :از وبلاگ 

گروه آموزشی ادبیات فارسی شهرستان خواف 

که مطالب تخصصی ادبیات در آن گنجانده شده به آدرس ذیل دیدن نمایید.


ادب فارسی خواف


(    استجابت بهره ی همه ی دعاهایتان    )

 


جمعه 1394/08/15

پاسخ خودآزمایی های زبان فارسی 2

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

   


پنجشنبه 1394/06/19

دری وری

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    


 ( به طور کلی جملات نامفهوم و بی معنی و خارج از موضوع را در میان عوام دری وری می گویند)

 نخست باید دانست که در زبان فارسی این رسم وجود دارد که مردم بسیاری از واژه ها را به صورت جفتی و دو تایی به کار می برند که واژه ی نخست آن را که معنی دار است مستعمل و واژه ی دوم را که با واژه ی نخست هم وزن و قافیه است ولی هیچ معنایی ندارد مهمل می نامند. مانند: پول مول، بچه مچه، زغال مغال، ریزه میزه ، کوچولو موچولو و بسیار مانند این ها ( اصطلاح مهمل گویی یا مهمل بافی نیز از همین جا است ).

دیگر آن که زبان پارسی باستان (فرس قدیم) در زمان هخامنشیان زبان  مردم پارس و زبان رسمی پادشاهان هخامنشی بوده است.

حمله اسکندر و تسلط یونانیان و مقدونیان سبب گردید که زبان پارسی باستان از میان برود و زبان یونانی تا سیصد سال در ایران رواج پیدا کند.

ادامه ی پارسی باستان،  فارسی میانه بود که به شکل زبان های پهلوی اشکانی در زمان اشکانیان و پهلوی ساسانی در زمان ساسانیان دوباره در ایران رایج گردید و زبان فارسی دری به عنوان شاخه ای از زبان پهلوی ساسانی در دربار ساسانی رواج پیدا کرد. یعنی زبانی شد که پادشاهان ساسانی در دربار بدان سخن می گفتند و به همین علت نیز "دری" نامیده شد.

پس از شکست ساسانیان به دست اعراب،  یزدگرد پادشاه ساسانی که هزاران تن درباری دیگر را نیز با خود همراه کرده بود از تیسفون خارج شده و در مشرق به مرو رفت و بدین ترتیب مرو مرکز زبان فارسی گردید و سپس در سراسر خراسان رواج یافت و جای لهجه ها و زبان های محلی مانند خوارزمی، سغدی و هروی را نیز گرفت.

خراسانیان که نخستین کسانی بودند که از زیر نفوذ عرب خارج شده و اعلام استقلال کردند، زبان محلی خود را نیز که اکنون زبان دری بود زبان رسمی خود و سراسر ایران اعلام نمودند که همان زبانی است که ما امروز با آن سخن می گوییم و به خط عربی می نویسیم.

سلسله هایی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان که همگی از خراسان و ماوراالنهر برخاسته بودند به رواج زبان دری ، یعنی فارسی امروز بسیار یاری رساندند و در ترویج آن کوشیدند.

لیکن همان گونه که گفته شد این زبان تنها در منطقه ی خراسان و ماوراالنهر رواج داشت و تا قرن هشتم هجری سایر مردم ایران با آن آشنایی نداشتند و اگر کسی غیر خراسانی آن را می دانست بدان افتخار می کرد. ناصر خسرو در سده ی پنجم هجری با سرافرازی و افتخار می گوید:

من آنم که در پای خوکان نریزم / مرین قیمتی دُر نظم دری را

و حافظ شیرازی به دانستن زبان دری می بالد و می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

و در جای دیگری می گوید:

چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ / تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

بدین ترتیب به مدت پانصد سال  تا قرن هشتم هجری، زبان دری به جز برای مردم خراسان و ماوراالنهر یزای ایرانیان دیگر مفهوم نبود و کسی آن را درک نمی کرد و از این رو مردم مناطق دیگر ایران  هنگامی که زبان دری را از زبان کسی در میان خود می شنیدند چون  آن را نمی فهمیدند به رسم زبان فارسی و با استفاده از مهمل " وری " می گفتند:  فلانی دری وری می گوید که منظورشان این بود که : به زبانی حرف می زند که نامفهوم و مهجوز است.

این عبارت امروز به هیچ روی دیگر مصداقی ندارد و  زبان دری نه تنها زبان رسمی و ملی همه ی ایرانیان، بلکه به یکی از گران بها ترین سرمایه های معنوی جهان تبدیل گردیده است و گام به گام می رود تا به مرحله ای از تحول و تکامل برسد که نمونه ای برای آن نتوان شناخت. ایدون باد


پنجشنبه 1394/04/11

حرف مفت

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

حرف مفت   ( این اصطلاح را در مورد سخن بی هوده،  بی ارزش و ناروا به کار می برند ) 

 

در سال ١۲۷۴ هجری قمری  و در زمان ناصر الدین شاه قاجار،  میرزا ملکم خان ناظم الدوله نخستین خط تلگراف را بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشید. پس از آن،  با بستن قرارداد با شرکت های خارجی،  اندک اندک خطوط تلگرافی نیز میان ایالات و ولایات ایران کشیده شد. و ارتباطات تلگرافی میان تهران و شهرهای مهم ایران برقرار گردید. در آن زمان که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمی کردند که امکان مخابره ی تلگرافی از شهری به شهر دیگری وجود داشته باشد و  از فاصله های بسیار  دور بتوان حرف دیگران را خواند یا شنید. کسانی  نیز بودند که به وجود ارواح و شیاطین در سیم های تلگراف باور داشتند و مردم را از مخابره ی تلگرافی سخت پرهیز می دادند. از این رو با وجود تشویق دولت برای بهره گیری از تلگراف،  مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیش تر شوخی می پنداشتند و این کارشان موجب گردیده بود که دولت که خرج زیادی  کرده بود با زیان رو به رو گردد. علیقلی خان مخبرالدوله، وزیر تلگراف وقت چون از تشویق درباره ی مخابرات تلگرافی طرفی نبست، تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه ی شاه چند روزی را به مردم اجازه داد که رایگان با دوستان و اقوام خود در شهرهای دیگر گفت و گو کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند، تا خود یقین کنند که تلگراف شعبده بازی یا سحر و جادو نیست. دکتر احسانی طباطبایی در « چنته ی درویش» ( چاپ دوم، برگ ٣٣۰ ) می نویسد : « مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد.» هر کس هر چه در دل داشت، از سلام و تعارف و احوال پرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه ی کاغذ آورده و به طرف مخاطب مخابره نمود ، زیرا که حرف « مفت» بود و پولی برایش نمی خواستند. چندی که گذشت و مراد دولت که جلب مشتری برای مخابره و تلگراف بود تامین گردید و حالا دیگر مردم نیز  به آن عادت کرده بودند،  مخبرالدوله دستور داد بر صفحه ی کاغذی بزرگی نوشتند : « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود » ( یعنی مردم باید برای آن پول بپردازند) و آن را بر بالای در ورودی تلگراف خانه آویزان کردند و برای هر کلمه یک عباسی ( یک پنجم ریال ) با مردم حساب کردند. پیدا است که برای آن هایی که به زدن  « حرف مفت » عادت کرده بودند، به هیچ روی قابل پذیرش نبود که کسی به آنان بگوید که «دیگر حرف مفت نزن » چون «حرف»  قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد. از این روی عبارت « حرف مفت» در اذهان مردم باری منفی پیدا نمود و در شمار عبارات ناخوشایند قرار گرفت و رفته رفته مردم کسانی را  که بدون تامل و اندیشه سخنی می گویند با عبارت «حرف مفت نزن» پاسخ دادند. این را نیز بیافزایم که از روزی که صحبت از پول به میان آمد و « حرف مفت» بی اعتبار گردید،  مطالب تلگرافی نیز از حالت عادی و طبیعی خارج گردید و مردم برای آن که پول کم تری برای حرف هایشان بپردازند، آن ها را تا آن جا که می توانستند کوتاه و فشرده نمودند و اصطلاح « تلگرافی حرف زدن » نیز از همین  جا است.  


جمعه 1394/03/8

الف با و ترتیب الفبایی

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

الف با و ترتیب الفبایی


واژه‌ی عربی «ألفباء» مرکّب است از:  ألف + باء.  ألف نام نخستین حرف و باء نام دومین حرف است.  این دو واژه و نام بقیه‌ی حروف عربی از زبان عبری گرفته شده‌اند و عبری هم به نوبه‌ی خود آن‌ها را از زبان باستانی فینیقی گرفته است.  الف و باء، که با تلفظ آلفا (alpha) و بتا (beta) وارد زبان یونانی شدند، در زبان فینیقی به‌ترتیب به معنی «گاو نر» و «خانه» بوده‌اند.  (بتا با بیت عربی هم‌ریشه است.)  واژه‌ی انگلیسی alphabet مرکّب از همین دو جزء است.

ترتیب الفبایی در عربی

ترتیب حروف بیست‌وهشت‌گانه‌ی الفبا در عربی چنین است:  أ ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک ل م ن ه و ی

این حروف را به‌ترتیب چنین می‌خوانند:  ألف باء تاء ثاء جیم حاء خاء دال ذال راء زاء سین شین صاد ضاد طاء ظاء عین غین فاء قاف کاف لام میم نون هاء واو یاء

در ترتیب الفبایی عربی، صورت‌های گوناگون الف و همزه، یعنی آ ا أ إ ء ؤ ئـ ئ، یک حرف محسوب می‌شوند؛  مثلاً راب و رأب و رؤب و رئب پشت‌سرهم می‌آیند.

ترتیب الفبایی در فارسی

ترتیب حروف سی‌ودوگانه‌ی الفبا در فارسی چنین است:  ا ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

الفبای فارسی از الفبای عربی گرفته شده و چهار حرف «پ چ ژ گ» را به آن افزوده‌اند و در ترتیب حروف نیز جای «ه» و «و» را عوض کرده‌اند.

نخستین حرف الفبای فارسی به صورت‌های «آ ا ء أ إ» نوشته می‌شود.  در فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی دکتر حسن انوری، ترتیب الفبایی آ ء ا به کار رفته که معقول و منطقی است و سه صورت أ ؤ ئـ همزه نیز براساس کرسی‌شان به‌ترتیب مانند سه حرف ا و یـ در نظر گرفته شده‌اند و پیش از آن‌ها آمده‌اند.  بنابراین ترتیب الفبایی چند واژه‌ی واقعی یا فرضی چنین است:  جرآ جرء جرأ جرا؛  رآی رأی رای؛  رؤی روی؛  زائد زاید؛  رئال ریال.


تمایز معنایی در واژه‌های عربی مختوم به «ت» یا «ه»

برخی واژه‌های عربی به «ة» (تاء مربوطه) ختم می‌شوند؛  مانند إضافة، جمعة، نجاة، زاویة، علاوة، قوة.  تعدادی از این واژه‌ها در فارسی رایج‌اند و حرف آخر آن‌ها به یکی از دو صورت «ه» (e-) یا «ت» تلفظ و نوشته می‌شود؛  مانند ادامه، استفاده، تصفیه، مبارزه؛  حسادت، صورت، شریعت، قیامت، مسافت، مجازات.  در فارسی امروز، تلفظ و املای این واژه‌ها تثبیت‌شده است و نمی‌توان یکی از دو صورت ممکن را به‌جای دیگری به کار برد؛  مثلاً نمی‌توان به‌جای اداره، مدرسه، و جریمه گفت ادارت، مدرست، و جریمت.  ظاهراً تنها استثنا سیره / سیرت است که تفاوتی با هم ندارند:  سیره‌ی / سیرت انبیا.

اما در این میان، چند واژه‌ مسیری دوگانه پیموده‌اند و هریک از دو صورت آن‌ها با تلفظ و معنا و کاربرد جداگانه تثبیت شده‌است؛  مثلاً «اراده» یعنی خواست و عزم، اما «ارادت» یعنی دوستی احترام‌آمیز.  اینک موارد این واژه‌های دوگانه در فارسی امروز:

آیه:  هریک از بخش‌های شماره‌دار یک سوره‌ی قرآن

آیت:  شخص برجسته و شگفت‌آور؛  اعجوبه:  فلانی در فقه و اصول آیتی بود.

اراده:  خواست؛  عزم:  اراده‌ی قوی

ارادت:  دوستی احترام‌آمیز:  ارادت شاگرد به استاد

اشاره:  سخن کوتاه

اشارت:  صورت ادبی اشاره:  خردمند را اشارتی کافی است.

اقامه:  برپا کردن؛  به جا آوردن:  اقامه‌ی نماز

اقامت:  ماندن و زندگی کردن:  اقامت در خارج از کشور

بعثه:  محل استقرار هیئت نمایندگی، به‌ویژه در حج

بعثت:  مبعوث شدن:  بعثت انبیا

شهره:  مشهور؛  نامدار

شهرت:  مشهوریت؛  آوازه

ضربه:  برخورد دو جسم

ضربت:  ضربه‌ی شمشیر، گرز، و مانند آن‌ها

طریقه:  راه و روش؛  نحوه:  طریقه‌ی طبخ غذا

طریقت:  مسلک صوفیان:  تقابل شریعت و طریقت

قوه:  توانایی؛  نیرو؛  دستگاه حکومتی:  قوه‌ی قضائیه / مجریه / قهریه؛  چراغ‌قوه

قوّت:  نیروی جسمانی؛  توان:  خوب بخور که قوّت بگیری.

محافظه:  در واژه‌ی «محافظه‌کار»

محافظت:  مراقبت؛  مواظبت

مراجعه:  رجوع:  مراجعه به اداره‌ی مربوطه

مراجعت:  بازگشت:  مراجعت به وطن

مراقبه:  مدیتیشن

مراقبت:  مواظبت

مساعده:  بخشی از حقوق که کارمند به درخواست خود پیش از موعد می‌گیرد

مساعدت:  یاری؛  کمک:  ایشان از هیچ مساعدتی دریغ نکردند.

مسئله:  موضوع؛  مطلب

مسئلت:  درخواست از خدا

مصاحبه:  گفت‌وگو و پرسش و پاسخ:  مصاحبه‌ی مطبوعاتی وزیر

مصاحبت:  هم‌نشینی

منزله:  در «به منزله‌ی چیزی بودن»

منزلت:  ارزش و اهمیت؛  جایگاه احترام‌آمیز:  مقام و منزلت استادان

نشئه:  شاد بر اثر مصرف مواد مخدر

نشئت:  پیدا شدن؛  ظهور

نظاره:  تماشا

نظارت:  مراقبت و کنترل

نوبه:  در «تب نوبه» و «به نوبه‌ی خود»

نوبت:  زمان؛  دفعه؛  بار

وحده:  در «یاء وحده»

وحدت:  یگانگی؛  اتحاد

وصله:  تکه‌ای پارچه یا چرم که روی پارگی لباس، کفش، و مانند آن‌ها می‌دوزند

وصلت:  ازدواج:  ایشالا این وصلت سر بگیره.

 

در واژه‌های مرکب

اگر واژه‌‌ی مختوم به «ت» در ساخت «الـ + اسم» به کار برود، «ت» به «ه» تبدیل می‌شود (به‌استثنای طویل‌المدت):

اطاعت > واجب‌الاطاعه

تجارت > دارالتجاره، مال‌التجاره

تربیت > دارالتربیه

تولیت > نایب‌التولیه

حرارت > میزان‌الحراره

حکومت > نایب‌الحکومه

حمایت > تحت‌الحمایه

خلقت > عجیب‌الخلقه، ناقص‌الخلقه

دولت > امین‌الدوله، علاءالدوله

زحمت > حق‌الزحمه

زیارت > نایب‌الزیاره

ساعت > خلق‌الساعه

سلطنت > نایب‌السلطنه

صحت > حفظ‌الصحه

صراحت > بالصراحه

طبیعت > مابعدالطبیعه

عادت > خارق‌العاده، فوق‌العاده

فطرت > بالفطره

قامت > طویل‌القامه، قصیرالقامه

لغت > فقه‌اللغه

ملت > وجیه‌المله

منفعت > عام‌المنفعه

نسبت > بالنسبه

نهایت > الی غیر النهایه

وکالت > حق‌الوکاله، دارالوکاله، ممنوع‌الوکاله

هویت > مجهول‌الهویه

 

عدم تمایز در قدیم

از متون کهن فارسی برمی‌آید که ظاهراً در قدیم این تمایز مانند امروز تثبیت‌شده نبوده و صورت‌های دوگانه‌ی برخی واژه‌های عربی به‌موازات هم و به یک معنی به کار می‌رفته‌اند.  واژه‌های دوگانه‌ی زیر را از فرهنگ بزرگ سخن استخراج کرده‌ام.

آیه = آیت

اجازه = اجازت:  یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است / ای نور دیده، صلح به از جنگ و داوری.  (حافظ)

استعانه = استعانت

استفاده = استفادت

اعاده = اعادت

افاده = افادت

حاشیه = حاشیت

خلیفه = خلیفت

زیاده = زیادت

سوره = سورت:  مراد از نزول قرآن تحصیل سیرتِ خوب است، نه ترتیل سورتِ مکتوب.  ( گلستان سعدی، باب هشتم)



ادامه مطلب

جمعه 1394/03/8

حذف حرف اضافه

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

حذف حرف اضافه

پدیده‌ی حذف حرف اضافه از دیرباز در فارسی وجود داشته است و علت آن هم چیزی جز گرایش اهل زبان به اختصار و اقتصاد زبانی نیست.  مثلاً عبارت فعلی «به راه افتادن» (حرف اضافه + اسم + فعل) با حذف حرف اضافه تبدیل به فعل مرکّب «راه افتادن» شده‌است؛  یا این مثال‌ها در زبان محاوره:

رفتم خونه.  (= به خانه رفتم.)

آخرش افتاد زندان.  (= به زندان افتاد.)

دخترم‌و می‌ذارم مهد.  (= در مهد می‌گذارم.)

خدمتتون عرض کنم…  (= به خدمتتان عرض کنم…)

سرم کلاه گذاشتن.  (= بر سرم کلاه گذاشتند.)

یادآور می‌شوم که استاد ابوالحسن نجفی سال‌ها پیش در مجله‌ی نشر دانش (سال هفتم، شماره‌ی چهارم، خرداد و تیر ۱۳۶۶) مقاله‌ی مفید و راه‌گشایی به نام “حذف حرف اضافه” منتشر کردند که از طریق جست و جو در اینترنت می‌توان آن را یافت.  آن‌چه درپی می‌آید در تکمیل آن مقاله‌ی ارزشمند است.

اینک موارد حذف حرف اضافه در واژه‌ها و اصطلاحات فارسی:

آتش‌سوزی < در آتش سوختن

اندازه‌ی < به اندازه‌ی

برایِ < از برایِ

بعدِ < بعد از:  بعدِ صد سال اگر بر سرِ خاکم گذری / سر برآرد ز گِلم رقص‌کنان عَظمِ رمیم.  (حافظ)

پاش کردن < به پایش کردن

پایِ < به‌پایِ

پایِ پیاده رفتن < با پایِ پیاده رفتن

پایِ کسی گذاشتن < به‌پایِ کسی گذاشتن

پیِ < در پیِ:  ما بدین در نه پیِ حشمت و جاه آمده‌ایم / از بدِ حادثه این‌جا به پناه آمده‌ایم.  (حافظ)

ترکِ چیزی گفتن < به ترکِ چیزی گفتن

تن‌خور < به تن خوردن (= مناسب تن بودن)

ته کشیدن < به ته کشیدن

جا افتادن < در جا افتادن (= در جای خود قرار گرفتن)



ادامه مطلب

پنجشنبه 1394/01/20

یاء نسبت و یاء مصدری

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

یاء نسبت و یاء مصدری

یاء نسبت و یاء مصدری در بعضی واژه‌های فارسی کارکرد شناور یا دوپهلویی دارند و گاه زائد به نظر می‌رسند.  مثلاً «دست‌بوس» و «دست‌بوسی» فرقی باهم ندارند؛ یا واژه‌ی «زندانی» هم به معنی کسی است که در زندان است و هم به معنی در زندان بودن، یعنی حبس.

اتصال / اتصالی

مصدر عربی اتصال در فارسی در نقش اسم مصدر به کار رفته است و می‌رود، با این حال برای کاربرد خاصی در برق‌کاری به آخرش یاء مصدری اضافه کرده و واژه‌ی «اتصالی» را ساخته‌اند.

یخچال اتصالی دارد.

ارزان / ارزانی

ارزان مرکب است از:  ارز (بن مضارع ارزیدن) + – ان (پسوند) و در نقش صفت و قید به کار رفته است و می‌رود، با این حال از قدیم به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «ارزانی» را ساخته‌اند که به معنی سزاوار، شایسته، درخور است.  واژه‌ی «شایان» هم مرکب است از:  شای (بن مضارع شایستن) + – ان (پسوند) و گرچه از لحاظ ساخت و معنی مانند «ارزان» است، اما به آخرش یاء نسبت اضافه نکرده و «شایانی» نساخته‌اند.

انتقال / انتقالی

مصدر عربی انتقال در فارسی در نقش اسم مصدر به کار رفته است و می‌رود، با این حال برای کاربرد اداری خاصی به آخرش یاء مصدری اضافه کرده و واژه‌ی «انتقالی» را ساخته‌اند که به معنی منتقل شدن کارمند به جایی دیگر است.

بستری

یاء نسبت:  بیمار یک هفته در بیمارستان بستری بود.

یاء مصدری:  دوره‌ی بستری‌اش کوتاه بود.

بهبود / بهبودی

بهبود مرکب است از:  به (= خوب) + بود (بودن) و مصدر مرخمِ «به بودن» است و به همین دلیل نیازی نیست که در آخرش یاء مصدری بیاید؛  همان طور که می‌گوییم «کم‌بود» و نیازی نیست بگوییم «کم‌بودی».

کمک به بهبود بیمار.  (درست)

کمک به بهبودی بیمار.  (نادرست)

پابوس / پابوسی

به معنی بوسیدن پای کسی به نشانه‌ی احترام، هر دو واژه به کار می‌روند.

 پنهان / پنهانی

پنهان از قدیم در نقش صفت و قید به کار رفته است، با این حال به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «پنهانی» را ساخته‌اند:  رابطه‌ی / توافق پنهانی.  کارمند پنهانی رشوه می‌گرفت.

تعطیل / تعطیلی

مصدر عربی تعطیل در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «تعطیلی» را ساخته‌اند:  سینما تعطیل بود / شد.  تعطیلی مدارس در تابستان.

تکمیل

مصدر عربی تکمیل در فارسی نقش اسم مصدری داشته و دارد، اما نقش صفت هم پیدا کرده است:  تکمیل ظرفیت / پرونده. ظرفیت / پرونده تکمیل است.

تمام / تمامی

مصدر عربی تمام (کامل بودن) در فارسی در نقش صفت و قید به کار رفته است و می‌رود و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «تمامی» را ساخته‌اند:  آرزوهای انسان تمامی (= پایان) ندارد.

اما صفت تمامی به معنی «همه» مرکب است از:  تمام + -ی (نسبت):  در تمامی مراکز استان‌ها.

تمام در عربی در نقش صفت (به معنی کامل) هم به کار می‌رود:  بدرٌ تمامٌ (= ماه کامل).

 خلاص / خلاصی

مصدر عربی خلاص در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «خلاصی» را ساخته‌اند.

خلوت / خلوتی

مصدر عربی خلوت در فارسی در نقش اسم یا اسم مصدر به کار رفته است و می‌رود، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «خلوتی» را ساخته‌اند:  در خلوت خود می‌اندیشیدم.  خیابان خلوت بود.  خلوتی خیابان‌ها.

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته درآید.  (حافظ)

دائم / دائمی

واژه‌ی عربی دائم صفت است و در فارسی هم در نقش صفت و قید به کار رفته است و می‌رود، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و صفت «دائمی» را ساخته‌اند:  اقامت / ازدواج دائم.  کار / شغل دائمی.

 دریوزه / دریوزگی

دریوزه به معنی گدایی از قدیم در نقش اسم مصدر به کار رفته است، با این حال در دوران متأخر به آخرش یاء مصدری اضافه کرده و واژه‌ی «دریوزگی» را ساخته‌اند.

دست‌بوس / دست‌بوسی

به معنی بوسیدن دست کسی به نشانه‌ی احترام، هر دو واژه از قدیم به کار رفته‌اند و می‌روند.

 دست‌رس / دست‌رسی

دست‌رس از قدیم در نقش اسم مصدر به کار رفته است، با این حال در دوران متأخر به آخرش یاء مصدری اضافه کرده و واژه‌ی «دست‌رسی» را ساخته‌اند:  دارو را دور از دست‌رس کودکان نگه دارید.  دست‌رسی به امکانات / منابع.

زندانی

یاء نسبت:  زندانی آزاد شد.

یاء مصدری:  برایش دو سال زندانی بریدند.

زیادت / زیادتی

مصدر عربی زیادت در متون کهن فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «زیادتی» را ساخته‌اند.

سرکوب / سرکوبی

سرکوب مرکب است از:  سر + کوب (کوبیدن) و مفهوم مصدری دارد و به همین دلیل نیازی نیست که در آخرش یاء مصدری بیاید.

سرکوب مخالفان.  (درست)

سرکوبی مخالفان.  (نادرست)

سلامت / سلامتی

مصدر عربی سلامت در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «سلامتی» را ساخته‌اند:  از سلامت عقل برخوردار بود.  خوبی؟  سلامتی؟  برایتان آرزوی سلامتی دارم.

سوغات / سوغاتی

به معنی ره‌آورد، ارمغان، هر دو واژه به کار می‌روند.

فرار دادن / فراری دادن

وقتی کسی را فرار می‌دهید، باعث می‌شوید یا به او کمک می‌کنید که فرار کند.  اما معمولاً به‌جای فرار دادن، فراری دادن می‌گویند، در حالی که فرار اسم مصدر است و نیازی به یاء مصدری ندارد.

فضول / فضولی

مصدر عربی فضول در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما چون کم‌کم نقش صفت پیدا کرده است، در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «فضولی» را ساخته‌اند.  در عربی فضولیّ صفت و اسم است به معنی کسی که در کار دیگران دخالت بی‌جا می‌کند.

قبول / قبولی

مصدر عربی قبول در فارسی نقش اسم مصدری داشته و دارد، اما چون نقش صفت به معنی «مقبول» هم پیدا کرده است، در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «قبولی» را ساخته‌اند:  قبول شرایط.  تو امسال حتماً قبولی.  قبولی در امتحان.

قحط / قحطی

مصدر عربی قحط در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «قحطی» را ساخته‌اند:  قحط الرجال (= نایابی افراد کارآمد).  زمان جنگ قحطی شده / اومده بود.

قدیم / قدیمی

قدیم در عربی و فارسی در نقش صفت و اسم به کار رفته است و می‌رود، با این حال به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «قدیمی» را ساخته‌اند:  متون / عهد قدیم.  خانه‌ی / کتاب / ضرب‌المثل قدیمی.

قطع / قطعی

مصدر عربی قطع در فارسی در اصل نقش اسم مصدری داشته، اما کم‌کم نقش صفت را هم پیدا کرده است و به همین دلیل در آخرش یاء مصدری آورده و واژه‌ی «قطعی» را ساخته‌اند:  قطع رابطه با خویشاوندان.  آب / برق / گاز قطع بود.  مشکل قطعی آب / برق / گاز.

کسر / کسری

مصدر عربی کسر، به معنی کم‌بود یا کاهش، در فارسی امروز نقش دوپهلویی یافته و به همین دلیل بود و نبود یاء مصدری در آخرش مبهم است:  کسر خواب دارم.  کسر بودجه‌ی دولت / کسری بودجه‌ی دولت.

گوش‌مال / گوش‌مالی

به معنی تنبیه، هر دو واژه از قدیم به کار رفته‌اند، اما امروزه معمولاً گوش‌مالی می‌گویند.

 متعارف / متعارفی

متعارَف در عربی اسم مفعول است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است و می‌رود، با این حال برای کاربرد خاصی در ریاضی به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و اصطلاح «کسر متعارفی» را ساخته‌اند.

مرجوع / مرجوعی

مرجوع در عربی اسم مفعول و به معنی «بازگردانده‌شده» است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است و می‌رود، با این حال به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «مرجوعی» را ساخته‌اند.  کالای مرجوعی کالایی است که خریدار آن را به فروشنده پس می‌دهد.

مزروع / مزروعی

مزروع در عربی اسم مفعول است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «مزروعی» را ساخته‌اند.

چند هکتار زمین مزروعی.

مسکون / مسکونی

مسکون در عربی اسم مفعول است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است (مثلاً در اصطلاح قدیمی «ربع مسکون»)، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «مسکونی» را ساخته‌اند:  بمباران مناطق مسکونی.

مصنوع / مصنوعی

مصنوع در عربی اسم مفعول و به معنی «ساخته‌شده» است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «مصنوعی» را ساخته‌اند که به معنی غیرواقعی، غیرطبیعی، ساختگی، یا تصنعی است:  دندان / گل‌های / رفتار / خنده‌ی مصنوعی.

 معمول / معمولی

معمول در عربی اسم مفعول است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است و می‌رود، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «معمولی» را ساخته‌اند:  به طریق / شیوۀ / رسم معمول عمل کردند.  آدم / خانه‌ی / ماشین / کاغذ معمولی.

مفت / مفتی

به معنی مجانی، رایگان، هر دو واژه به کار می‌روند.

موقت / موقتی

موقت در عربی اسم مفعول است و در فارسی هم در نقش صفت به کار رفته است و می‌رود، با این حال بعدها به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «موقتی» را ساخته‌اند.

نشت / نشتی

هر دو واژه به کار می‌روند:  نشت / نشتی لوله‌ی آب.

 نهان / نهانی

نهان از قدیم در نقش صفت و قید به کار رفته است، با این حال به آخرش یاء نسبت اضافه کرده و واژه‌ی «نهانی» را ساخته‌اند.

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو / راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود.  (حافظ)

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم / محتسب نیز در این عیش نهانی دانست.  (حافظ)

هم‌کلاس / هم‌کلاسی

اکثر صفت‌ها و اسم‌هایی که با پیشوند «هم ـ» ساخته می‌شوند، در آخرشان پسوند «-ی» ندارند:  هم‌آغوش، هم‌آواز، هم‌اتاق، هم‌بازی، هم‌پایه، هم‌جنس، هم‌خانه، هم‌دوره، هم‌دین، هم‌رزم، هم‌رنگ، هم‌زبان، هم‌سفر، هم‌سن، هم‌سنگر، هم‌عصر، هم‌قد، هم‌کار، هم‌مسلک، هم‌منزل، هم‌میهن، هم‌وطن.

اما در تعدادی از این واژه‌ها این پسوند دیده می‌شود:  هم‌اتاقی، هم‌خدمتی، هم‌دوره‌ای، هم‌شاگردی، هم‌شهری، هم‌کلاسی، هم‌ولایتی.


جمعه 1393/12/29

غلط‌های رایج

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

غلط‌های رایج

ابزار

واژه‌ی فارسی «ابزار» مفرد است و جمع آن «ابزارها»ست.  بعضی‌ها به اشتباه آن را جمع مکسر می‌پندارند.  در عربی «أبزار» به معنی «ادویه» است و ربطی به واژه‌ی فارسی ابزار (وسیله) ندارد.

«رنده یکی از ابزارهای نجاری است». (درست)

«رنده یکی از ابزار نجاری است». (نادرست)

از عهده‌ی… برآمدن

«من از عهده‌ی این کار برمی‌آم». (درست)

«این کار از عهده‌ی من برمی‌آد». (نادرست)

الزاما”

«الزاما”» یعنی اجبارا” یا به‌ناچار؛  «لزوما”» یعنی همیشه.  بعضی‌ها به اشتباه الزاما” را به‌جای لزوما” به کار می‌برند.

«سکوت لزوما” به معنای رضایت نیست». (درست)

«سکوت الزاما” به معنای رضایت نیست». (نادرست)

با این تفاسیر

تفاصیل جمع تفصیل (مفصل گفتن) است.  «با این تفاصیل» یعنی با توجه به توضیحاتی که داده شد.  بعضی‌ها به اشتباه «با این تفاسیر» می‌گویند.

«با این تفاصیل ظاهرا” مشکل به زودی حل خواهد شد». (درست)

«با این تفاسیر ظاهرا” مشکل به زودی حل خواهد شد». (نادرست)

بدیمن

یمن یعنی مبارکی، خجستگی، میمنت؛  بنابراین «بدیمن» واژه‌ی نادرستی است و به جای آن باید گفت «شوم» یا «نامبارک».

بی‌نظیرترین

«شعبده‌باز بی‌نظیر دنیا». (درست)

«بی‌نظیرترین شعبده‌باز دنیا». (نادرست)

تصدی‌گری

تصدی یعنی متصدی و عهده‌دار بودن و نیازی به پسوند «- گری» ندارد.

«کاهش تصدی دولت در امور کشور». (درست)

«کاهش تصدی‌گری دولت در امور کشور». (نادرست)

تکدی‌گری

تکدی یعنی گدایی و نیازی به پسوند «- گری» ندارد.

«مبارزه با پدیده‌ی تکدی». (درست)

«مبارزه با پدیده‌ی تکدی‌گری». (نادرست)

جبل‌الطارق

جبل طارق (Gibraltar) تنگه‌ای بین اسپانیا و مراکش (مغرب) است.  سردار عربی به نام طارق بن زیاد در سال ۹۲ هجری قمری / ۷۱۱ میلادی به آن‌جا لشکرکشی کرد.  «طارق» از آن دسته نام‌های عربی است که بدون «الـ» به کار می‌روند؛  مانند محمد و علی.  در فارسی معمولا” به اشتباه به‌جای جبل طارق می‌گویند جبل‌الطارق.

جد و آباد

واژه‌ی عربی «آباء» (جمع أب) به معنی «پدران» است که آن را در ترکیب عطفی «آبا و اجداد» داریم.  اما ترکیب عطفی «جد و آبا» به غلط به صورت «جد و آباد» رایج شده‌است.

چشمش‌و گرفتن

وقتی می‌خواهید بگویید چیزی برایتان جذاب و قابل‌توجه بوده، می‌گویید «فلان چیز چشمم‌و گرفته»؛  یعنی آن چیز چشم (نگاه) شما را به خود جلب کرده‌است.  اما بعضی‌ها به اشتباه جای فاعل و مفعول را عوض می‌کنند و می‌گویند «چشمم فلان چیزو گرفته».

خفه‌خون

این واژه هیچ ربطی به «خفه» و «خون» ندارد و در واقع تغییریافته‌ی واژه‌ی عربی «خفقان» است!  خفقان در عربی یعنی تپش قلب.

ساعت حموم

این اصطلاح در اصل «صحت حمام» بوده؛  یعنی امیدوارم استحمام مایه‌ی صحت و تن‌درستی شما باشد.

ساعت خواب

این اصطلاح در اصل «صحت خواب» بوده؛  یعنی امیدوارم خواب مایه‌ی صحت و تن‌درستی شما باشد.

سرکوبی

سرکوبی نادرست است؛  به جای آن باید گفت «سرکوب».

«سرکوب مخالفان». (درست)

«سرکوبی مخالفان». (نادرست)

سین‌جین کردن

سین حرف اول واژه‌ی «سؤال» و جیم حرف اول واژه‌ی «جواب» است؛  بنابراین شکل صحیح این اصطلاح «سین‌جیم کردن» است.

شامل

«قانون سربازی شامل زن‌ها نمی‌شود». (درست)

«زن‌ها مشمول قانون سربازی نیستند». (درست)

«زن‌ها شامل قانون سربازی نیستند». (نادرست)

عقده‌ش‌و خالی کردن

در عربی «عقدة» یعنی گره و اصطلاح روان‌شناختی «عقده» هم معادل واژه‌ی انگلیسی complex است.  بدیهی است که گره را می‌بندیم و باز می‌کنیم و هرگز آن را خالی نمی‌کنیم!  بنابراین وقتی می‌خواهیم بگوییم فلانی تلافی عقده‌اش را سر من درآورد، باید گفت «عقده‌ش‌و سر من باز کرد»، نه «عقده‌ش‌و سر من خالی کرد».

علامه

علامه لقبی است که به بعضی‌ از بزرگان داده‌اند.  بین این لقب و نامی که پس از آن می‌آید نباید کسره‌ی اضافه گذاشت؛  بنابراین مثلا” «علامه دهخدا» صحیح است، نه «علامه‌ی دهخدا».

«علامه مجلسی». (درست)

«علامه‌ی مجلسی». (نادرست)

علف خرس

«مگه پول علف خرسه که همین‌طوری بهت بدم؟!»  ظاهرا” «علف خرس» تغییریافته‌ی «علف هرز» است که بی‌ارزش است.

فکل

فکل (faux col) در فرانسوی یعنی یقه‌ای که با دکمه به پیرهن وصل می‌شود.  اما فکل در فارسی معنی پاپیون یافته‌است.  در سال‌های اخیر هم مردم فکل را با کاکل اشتباه گرفته‌اند و آن را به معنی موی مرتب‌شده‌ی جلو سر به کار می‌برند!  این انحراف کاربرد ظاهرا” ناشی از هم‌آوایی هجای آخر دو واژه‌ی کاکل و فکل است.

کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بودن

یعنی برنامه یا نقشه‌ی پنهانی در کار بودن.  در این اصطلاح جای کاسه و نیم‌کاسه عوض شده‌؛  یعنی شکل صحیح آن «نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه بودن» است.  شاعری فرموده‌:

یک دم سر من از سر زانو جدا نشد/ این‌جا به زیر کاسه بُوَد نیم‌کاسه‌ای

که در آن سر بر زانو گذاشته‌ی خود را به کاسه و زانو را به نیم‌کاسه تشبیه کرده‌است.

گاهی وقت‌ها

به‌جای آن باید گفت «بعضی وقت‌ها» یا «گاهی».

لام تا کام حرف نزدن

لام نام یکی از حروف الفبا و کاف هم نام حرفی دیگر است و این اصطلاح در اصل «لام تا کاف حرف نزدن» بوده.  جالب آن‌که در این اصطلاح ترتیب الفبایی هم رعایت نشده، چون کاف قبل از لام است!  حق این بود که بگویند «کاف تا لام حرف نزدن».

لزومی به… نبودن

«تکرار لازم نیست». (درست)

«تکرار لزومی ندارد». (درست)

«لزومی به تکرار نیست». (نادرست)

مبتلابه

مبتلا یعنی گرفتار و مبتلابه یعنی چیزی که آدم گرفتار آن است، یا به عبارتی گرفتاری، مشکل.  بعضی‌ها به این تفاوت دقت نمی‌کنند و مبتلابه را به معنی مبتلا می‌گیرند.

«اعتیاد مبتلابه بسیاری از جوانان است». (درست)

«بسیاری از جوانان مبتلابه اعتیادند». (نادرست)

مثل مرغ پرکنده

مرغی که سرش را بریده‌اند (کنده‌اند) در حال جان کندن به شدت تقلا می‌کند؛  به همین دلیل وقتی می‌خواهیم بگوییم کسی به شدت بی‌تاب است می‌گوییم «مثل مرغ سرکنده است».  اما بعضی‌ها به اشتباه به جای سرکنده «پرکنده» می‌گویند.

مشت‌ومال

شکل صحیح این واژه «مشت‌مال» است، یعنی مالیدن با مشت یا دست.

مضمون کوک کردن

«مردم پشت سرش بدگویی می‌کردن و براش مضمون کوک می‌کردن».  شکل صحیح این اصطلاح «مزقون کوک کردن» است.  مِزقون یا مِزقان به معنی ساز موسیقی است که آن را کوک می‌کنند.  بدیهی است که ساز را می‌توان کوک کرد، نه مضمون را.

ملک‌الشعرای بهار

ملک‌الشعرا (شاه یا سرور شاعران) لقبی بود که به محمدتقی بهار داده‌بودند.  این لقب و نام به‌صورت «ملک‌الشعرا بهار» (بدون کسره‌ی اضافه) صحیح است، نه «ملک‌الشعرای بهار».

ناغافل

به معنی ناگهان و غافل‌گیرانه به کار می‌رود:  مأمورا ناغافل ریختن همه‌رو گرفتن.

ساخت این واژه نادرست و درواقع برعکس منظور گوینده است.

ناگزیر

گزیر و ناگزیر از قدیم با حرف اضافه‌ی «از» به کار رفته‌اند.  وقتی می‌گویند «از فلان چیز گزیر نیست»، یعنی آن چیز ضروری است و باید باشد.  این کاربرد معادل «لا بدّ مِنه» در عربی است:

از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست/ آری درخت را بُوَد از آب ناگزیر (منوچهری)

آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست/ هست از همه گزیر و ز الله ناگزیر (سوزنی)

امروزه به اشتباه مثلا” می‌گویند «ناگزیر به قبول شرایط شدم»؛  در حالی که باید گفت: «ناگزیر از قبول شرایط شدم».  اما درست است اگر بگوییم «مجبور به قبول شرایط شدم»؛  چون «مجبور» با حرف اضافه‌ی «به» به کار می‌رود.

«ناگزیر از رفتن بودم». (درست)

«ناگزیر به رفتن بودم». (نادرست)

نفوس بد زدن

یعنی پیش‌بینی شوم کردن.  این اصطلاح باید «انفاس بد زدن» باشد؛  چون انفاس (نفَس‌ها؛  دم‌ها) جمع نفَس است و نفوس (افراد؛  جمعیت) جمع نفس است.  مثلا” می‌گویند سرشماری نفوس و مسکن.

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود/ که ز بند غم ایام نجاتم دادند (حافظ)

انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای/ آب خضِر ز نوش لبانت کنایتی (حافظ)

نیوزلند

نیوزیلند (New Zealand) کشوری در جنوب غربی اقیانوس آرام است.  بعضی‌ها این نام را به اشتباه «نیوزلند» می‌نویسند که معنی‌اش می‌شود «اخبارستان»!

یه لقمه‌ی چپ کردن

ظاهرا” تغییریافته‌ی «یه لقمه‌ی چرب کردن» است.


جمعه 1393/12/29

نام‌گذاری ماه‌های قمری

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

نام‌گذاری ماه‌های قمری



ماه‌های هجری قمری درکنار ماه‌های هجری شمسی در تقویم ایرانیان مسلمان به کار می‌روند.  نام‌گذاری ماه‌های هجری قمری مربوط است به عربستان دوره‌ی جاهلی، یعنی پیش از اسلام.  در فرهنگ‌های عربی درباره‌ی این نام‌ها توضیحاتی آمده که ترجمه‌ی آن را می‌آورم:

۱) محرم

واژه‌ی «مُحَرَّم» اسم مفعول از تحریم (حرام کردن) و بنابراین به معنی «حرام‌شده» است.  عرب‌های جاهلی جنگ در این ماه را حرام می‌دانستند.  محرم یکی از چهار ماه حرام است.

۲) صفر

واژه‌ی «صَفَر» به معنی خالی بودن یا خالی شدن است.  می‌گویند اهالی مکه در ماه صَفَر به سفر می‌رفتند و شهر خالی از سکنه می‌شد؛  برخی هم می‌گویند اهالی مکه در این ماه با قبایل می‌جنگیدند و اموالشان را غارت می‌کردند و آن‌ها را بی‌چیز و تهی‌دست رها می‌ساختند.  عدد «صِفر» هم از همین ریشه است، چون توخالی است. (zero انگلیسی از ریشه‌ی همین صِفر عربی است.)  «صفرالید» یعنی دست‌خالی، تهی‌دست، بی‌چیز.

۳ و ۴) ربیع الاول، ربیع الثانی

«ربیع» یعنی بهار.  «ربیعٌ الأوّل» یعنی بهارِ نخست و «ربیعٌ الثانی» یا «ربیعٌ الآخِر» یعنی بهارِ دوم یا پسین.  در زمان نام‌گذاری ماه‌ها این دو ماه در فصل بهار بودند.

۵ و ۶) جمادی الاول، جمادی الثانی

«جُمادَی الأولی» یعنی جمادیِ نخست و «جُمادَی الثانیه» یا «جُمادَی الآخِره» یعنی جمادیِ دوم یا پسین.  واژه‌ی «جُمادی» (jomaadaa) از ریشه‌ی «ج‌م‌د» و هم‌ریشه با جامد و انجماد و منجمد است.  می‌گویند در زمان نام‌گذاری ماه‌ها این دو ماه در فصل زمستان و یخ‌بندان بودند.

۷) رجب

رجب و ترجیب به معنی بزرگ داشتن و احترام گذاشتن به چیزی است.  ماه رجب برای عرب‌های جاهلی محترم بود و آن را «رجبٌ المُرَجَّب» (رجب بزرگ و محترم) نیز می‌خواندند.  رجب یکی از چهار ماه حرام است.

۸) شعبان

واژه‌ی «شَعبان» از ریشه‌ی «ش‌ع‌ب» و هم‌ریشه با شعبه، انشعاب و منشعب است.  می‌گویند عرب‌های جاهلی در این ماه در جست‌وجوی آب پراکنده می‌شدند.

۹) رمضان

واژه‌ی «رَمَضان» از ریشه‌ی «رم‌ض» به معنی شدت گرما یا سوزش است.  «رَمضاء» یعنی زمین داغ و سوزان از تابش آفتاب.  ظاهراً در زمان نام‌گذاری ماه‌ها رمضان در اوج گرما بوده است.  از میان دوازده ماه قمری فقط نام رمضان در قرآن (سوره‌ی ۲، آیه‌ی ۱۸۵) آمده است.

۱۰) شوال

واژه‌ی «شَوّال» از ریشه‌ی «ش‌ول» به معنی بلند شدن و برخاستن یا بلند کردن است.  می‌گویند در این ماه ماده‌شترها برای جفت‌گیری دُمشان را بلند می‌کردند و سیخ نگه می‌داشتند!

۱۱) ذی‌قعده

«ذوالقعده» مرکب است از: ذو + الـ + قعده.  «قعده» هم‌ریشه با قُعود (نشستن) و مقعد (نشیمن‌گاه) و تقاعد (بازنشستگی) است.  عرب‌های جاهلی در این ماه خانه‌نشین می‌شدند و برای جنگ، سفر، یا به جست‌وجوی آب و علف بیرون نمی‌رفتند.  ذی‌قعده یکی از چهار ماه حرام است.

۱۲) ذی‌حجه

«ذوالحِجّه» مرکب است از: ذو + الـ + حِجّه.  «حِجّه» هم‌ریشه با حجّ است.  ذی‌حجه ماه حجّ و یکی از چهار ماه حرام است.



جمعه 1393/12/29

اضافه‌ی مقلوب

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

اضافه‌ی مقلوب

در اصطلاح دستور زبان، ترکیب اضافی یعنی اسم + کسره + اسم/ ضمیر/ صفت:  پوست میوه، شاخه‌ی درخت، نام شما، دیوار بلند، آدم مهربان.  وقتی این کسره حذف می‌شود و مضاف و مضاف‌الیه یا موصوف و صفت جابه‌جا می‌شوند، اضافه‌ی مقلوب به وجود می‌آید؛  مثلاً «سردرد» و «بزرگ‌مرد» که در اصل «درد سر» و «مرد بزرگ» بوده‌اند.  این حالت را «قلب اضافه» می‌خوانند و واژه‌ی مرکبی را که به این صورت ساخته می‌شود «اضافه‌ی مقلوب».  برخی از اضافه‌های مقلوب به‌عنوان اسم‌های مرکب در زبان جا افتاده‌اند و در فرهنگ‌ها ثبت شده‌اند.

آب‌انبار

آبان‌ماه

آب‌راه

آب‌شش

بزرگ‌راه

بزرگ سیاه‌رگ

بزرگ‌مرد

ـ بها:  آب‌بها، اجاره‌بها، خون‌بها

به‌دانه

پیردختر

پیرزن

پیرمرد

تپ‌اختر

جوان‌مرد

ـ خانه:  سردخانه، کارخانه، کتاب‌خانه، گل‌خانه، مهمان‌خانه

ـ درد:  پادرد، چشم‌درد، دل‌درد، سردرد

دُردانه (دُردونه)

دست‌مزد

دلیرمرد

رادمرد

رنگ‌دانه

رنگین کمان

زادبوم

زادروز

زرداب

ـ زمین:  ایران‌زمین، مشرق‌زمین، مغرب‌زمین

ـ سرا:  دانش‌سرا، فرهنگ‌سرا

سرخاب

سرخ‌رگ

سردرد

سفیداب

سیاه‌دانه

سیاه‌رگ

شاه‌رگ

شاه‌کار

شب‌نم

شیرزن

کارمزد

کالابرگ

کدبانو

کدخدا

کهنه‌سرباز

گاوزبان

گلاب

گل‌برگ

ـ ماه:  آبان‌ماه، اردیبهشت‌ماه، بهمن‌ماه

ـ نامه:  بارنامه، روزنامه، سفرنامه، کارنامه، کتاب‌نامه

نوجوان

نوروز

نونهال

ـ واژه:  گل‌واژه، طنزواژه، نوواژه

 


چهارشنبه 1393/12/13

واژه شناسی برخی واژه ها

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

آبشار
آبشار مرکب است از آب + – شار (از شاریدن به معنی جاری شدن و ریختن).  شاریدن از مصدرهای عتیقه‌ی فارسی است که فسیل آن را از دوران مزوزوئیک یافته‌اند.  این « – شار» را در واژه‌ی سرشار (لب‌ریز) هم داریم؛ یعنی چیزی که پر می‌شود و مایع از لبه‌هایش بیرون می‌ریزد.  معادل انگلیسی آبشار waterfall است؛ یعنی جایی که آّّب فرومی‌ریزد.
آفتابه
تا حالا از خودتان پرسیده‌اید که آفتابه چه ربطی به آفتاب دارد؟  اگر پرسیده‌اید، طبعا” به جوابی هم نرسیده‌اید.  اکنون بدانید و آگاه باشید که آفتابه در واقع هیچ ربطی به آفتاب ندارد. آفتابه در اصل آبتابه (آب + تابه) بوده‌است؛ یعنی ظرفی که آن را پر از آب می‌کنند.
 آنفولانزا
واژه‌ی آنفولانزا (influenza) در اصل ایتالیایی است و ظاهرا” از طریق فرانسوی یا انگلیسی وارد فارسی شده‌است.  این واژه در اصل به معنی تأثیر و نفوذ است (هم‌ریشه با influence انگلیسی).  وجه تسمیه‌ی آنفولانزا این است که اروپایی‌های خرافاتی قدیم این بیماری را ناشی از تأثیر ستاره‌ها می‌دانستند؛ بنابراین آنفولانزا یعنی بیماری ناشی از تأثیر ستاره‌ها!  در ضمن بهتر است آن را با همین املای آنفولانزا بنویسیم، نه آنفلوآنزا یا آنفلوانزا.
استوا
اِستِواء در عربی مصدر باب افتعال از ریشه‌ی «س‌و‌ی» و به معنی تساوی و برابری است. خط فرضی استوا کره‌ی زمین را به دو نیم‌کره‌ی مساوی تقسیم می‌کند.  معادل انگلیسی آن یعنی equator هم از ریشه‌ی لاتینی و به معنی مساوی‌کننده و برابرکننده است.  بعضی‌ها این واژه را به‌اشتباه اُستُوا تلفظ می‌کنند.  (ظاهرا” تلفظش را با اُستُوار اشتباه گرفته‌اند.)
الاغ
تحول معنایی این واژه‌ی عزیز مصداقی است از تنزل انسان به حیوانیت یا نشستن راکب به‌جای‌ مرکب.  داستان از این قرار بوده که واژه‌ی ترکی الاغ در قدیم به معنی پیک و قاصد بود و خر یا اسبی را که پیک سوارش می‌شد «خر الاغ» یا «اسب الاغ» می‌گفتند.  کم‌کم کمال هم‌نشین در او اثر کرد و الاغ مترادف شد با خر.
بازرگان
بازرگان در اصل بازارگان (بازار + – گان) بوده؛ یعنی کسی که با بازار سر و کار دارد.
پاتوق
امروزه پاتوق به جای ثابت و مشخصی می‌گوییم که دو یا چند نفر باهم قرار می‌گذارند هر چند وقت یک بار در آن‌جا هم‌دیگر را ببینند و گپ بزنند؛ مثلا” کافه یا قهوه‌خانه.  جالب است بدانید که این واژه‌ی به‌ظاهر بسیط در واقع مرکب است از پا (پای؛ کنارِ) + توق (در ترکی به معنی بیرق؛ عَلَم)، و در اصل مربوط به نظامیان بوده.  در قدیم سربازان پای توق، یعنی کنار بیرق یا عَلَم، جمع می‌شدند و بعد به‌سوی مقصد به راه می‌افتادند.
پاچه‌خاری
شرط می‌بندم اگر می‌خواستید این واژه را بنویسید، «پاچه‌خواری» می‌نوشتید، نه «پاچه‌خاری»، چون تحت تأثیر واژه‌هایی از قبیل گیاه‌خواری، خام‌خواری، روزه‌خواری، زمین‌خواری، و… قرار دارید.  اما آیا از خودتان پرسیده‌اید که این واژه چه ربطی به خوردن دارد؟  مگر پای طرف را می‌خورند؟!  می‌بینید که ربطی به خوردن ندارد.  پاچه‌خاری مرکب است از پاچه + – خاری (از خاریدن به معنی خاراندن)؛ یعنی خاراندن پای طرف، که کنایه از چاپلوسی کردن و مجیز گفتن است.  خاریدن به معنی خاراندن در قدیم به کار می‌رفت:  کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
پیش غازی و ملق‌بازی
شرط می‌بندم اگر می‌خواستید این اصطلاح را بنویسید، «قاضی» می‌نوشتید، نه «غازی»؛ و حالا هم تعجب کرده‌اید که من «غازی» نوشته‌ام.  من به شما حق می‌دهم که اشتباه کنید.  اما هرگز از خود پرسیده‌اید که قاضی چه ربطی به ملق‌بازی (ملق زدن) دارد؟  خب معلوم است که ربطی ندارد.  ماجرا از این قرار بوده که غازی در قدیم به معنی معره‌گیر بود؛ یعنی کسی که جلو تماشاچیان حرکات نمایشی ماهرانه‌ای، از جمله ملق زدن، انجام می‌داد.  معما چو حل گشت آسان شود!
جلبک
واژه‌ی جلبک تشکیل شده از دو جزء جل (پوشش؛ پلاس) + بک (قورباغه یا وزغ)؛ بنابراین روی‌هم‌رفته یعنی پوشش یا زیرانداز قورباغه!  چون جلبک بر سطح آب قرار دارد و قورباغه‌ها لابه‌لای آن هستند، این تعبیر شاعرانه به وجود آمده‌است.
چرا
چرا مرکب است از چه + را (برای)؛ یعنی برای چه.  حرف اضافه‌ی «را» به معنی «برای» در متون کهن فارسی به‌وفور دیده می‌شود.
خاله
خاله در عربی مؤنث خال (دایی) است، چون خواهر دایی است.
خمپاره
خمپاره مرکب است از خم (خمره) + پاره (تکه).  در قدیم با خمره آن را درست می‌کردند.

دچار

جالب است بدانید که واژه‌ی ظاهرا” بسیط «دچار» در اصل «دوچار» (دو + چار) بوده و «دچار شدن» هم به معنی تلاقی کردن و روبه‌رو شدن بوده‌است.  ماجرا از این قرار بوده که وقتی کسی با شخصی روبه‌رو می‌شده، خودش که دو چشم داشته و طرف مقابل هم دو چشم داشته، بنابراین دو تبدیل به چهار می‌شده، یا به عبارتی دو چار می‌شده‌است!  یعنی یه حساب دودوتا چارتا.  به همین سادگی!  بعدها املای این واژه از «دوچار» به «دچار» تغییر یافته‌است.
در کتاب طوطی‌نامهی ضیاء نَخشَبی (نیمه‌ی اول قرن هشتم هجری)، در داستان شب اول، این جمله آمده‌است:  روزی خجسته بالای بام تماشای عام می‌کرد، دو چشم او با دو چشم ملک‌زاده دوچار شد.
راجع‌به
راجع در عربی اسم‌فاعل از مصدر رجوع به معنی برگشتن و مربوط بودن است.  بنابراین وقتی راجع‌به چیزی حرف می‌زنید، حرفتان مربوط به آن چیز است.  کسانی که به‌اشتباه آن را «راجبه» می‌نویسند ناخواسته سر و کارشان با ماه رجب می‌افتد که هیچ ربطی به موضوع بحث ما ندارد.
روبه‌راه
روبه‌راه مرکب است از رو + به + راه؛ یعنی کسی که به طرف راه ایستاده و آماده‌ی عزیمت است.
زرادخانه
زرادخانه مرکب است از زراد (در عربی به معنی کسی که زره می‌بافد) + خانه.  زرادخانه در اصل انبار سلاح‌های قدیمی (زره، کلاه‌خود، نیزه، تیر و کمان، سپر، و…) بوده‌است.  در قدیم زره را با حلقه‌های فلزی ریز می‌بافتند و در عربی به زره‌باف زراد می‌گفتند.
سفارش
سفارش در اصل سپارش (سپار + – ش) بوده، یعنی اسم‌مصدر از سپردن.
سلحشور
سلحشور مرکب است از سلح (مخفف سلاح) + – شور (از شوریدن به معنی به‌کار بردن)؛ یعنی کسی که ماهرانه از سلاح استفاده می‌کند.  شوریدن به معنی به‌کار بردن سلاح از مصدرهای عتیقه‌ی فارسی است که فسیل آن را از دوران پالئوزوئیک یافته‌اند.
سنگین
سنگین مرکب است از سنگ + – ین (پسوند)، و در قدیم به معنی سنگی (از جنس سنگ) به‌کار می‌رفت؛ مثلا” می‌گفتند حوض سنگین یا ستون سنگین.
شلم‌شوربا
شلم‌شوربا در اصل شلغم‌شوربا بوده، یعنی آش شلغم.
شناور
شناور مرکب است از شنا + – ور (پسوند، مثل سخنور)؛ یعنی چیزی که روی آب شنا می‌کند.
شهریه
شاید از خودتان پرسیده‌باشید که شهریه چه ربطی به شهر (city) دارد.  خب طبعا” ربطی ندارد.  شهریه مرکب است از شهر (در عربی به معنی ماه) + – یه (پسوند).  در اصل پولی بوده که ماهانه پرداخت می‌شده، اما امروز شهریه‌ی سالانه و هفتگی و… هم داریم.
شیر
ظاهرا” شیری که آن را باز می‌کنید و از آن آب می‌آید ربطی به شیری که سلطان جنگل است ندارد.  اما در واقع هردو یکی است.  از قدیم مجسمه‌های سنگی‌ای به شکل شیر (حیوان) می‌ساختند که از دهانشان آب بیرون می‌ریخت.  شیر آب از این‌جاست.
شیرجه
شیرجه مرکب است از شیر (حیوان) + جه (از جهیدن یا جَستن)؛ یعنی جهش مانند شیر.
طلا
واژه‌ی عربی طلا در اصل به معنی اندود کردن و اندودن است؛ یعنی این‌که لایه‌ای از ماده‌ای را بر سطح چیزی بمالند.  در قدیم «زر طلا» به معنی طلایی بود که برای اندودکاری استفاده می‌شد.  کم‌کم زر از این ترکیب حذف شد و طلا معنی زر را یافت و به‌جای آن نشست.
عمو
عمو مرکب است از عم (در عربی به معنی برادر پدر) + – و (پسوند).  این پسوند «- و» را در واژه‌ی یارو (یار + – و) هم داریم.
عمه
عمه در عربی مؤنث عم (عمو) است، چون خواهر عمو است.
فاضلاب
فاضلاب نه‌تنها فضیلتی بر آب‌های دیگر ندارد، بلکه از همه‌ی آن‌ها پست‌تر و بدبوتر است. پس چرا به آن فاضل‌آب می‌گوییم؟  نکته این‌جاست که «فاضل» در عربی علاوه‌بر معنی خوب و مثبتش معنی زائد و اضافه هم دارد (یاد فضله و فضولات بیفتید).  بنابراین فاضل‌آب یعنی آب زائد.
فراغ بال
بال در عربی به معنی خاطر، خیال،  یا دل است؛ بنابراین فراغ بال یعنی آسودگی خاطر.  البته خیالتان آسوده باشد که با این بال نمی‌توان پرواز کرد.
 قلع و قمع
در عربی قلع یعنی ریشه‌کن کردن و قمع یعنی با گرز یا چماق بر سر کسی زدن.  بنابراین وقتی عده‌ای را قلع و قمع می‌کنند، بعضی از آن‌ها را از هستی ساقط می‌کنند و بعضی‌ها را هم سرکوب می‌کنند و سر جایشان می‌نشانند.
قلمرو
قلمرو مرکب است از قلم (حکم؛ فرمان) + – رو (از رفتن به معنی نفوذ داشتن)؛  یعنی محدوده یا سرزمینی که دستور حاکم در آن نفوذ دارد و اجرا می‌شود.
کشاورز
کشاورز در اصل کشتاورز بوده، مرکب از کشت (از کاشتن) + – ا – (میانوند) + – ورز (از ورزیدن)؛ یعنی کسی که با کشت و کار سر و کار دارد.
کلانتر
کلانتر مرکب است از کلان (بزرگ) + – تر (پسوند)؛ یعنی شخص بزرگ‌تر یا رئیس.
 کوچه
کوچه مرکب است از کو (کوی؛ برزن) + – چه (پسوند)، و در اصل به معنی بخشی از محله بوده‌است.
کیوسک
واژه‌ی فرانسوی kiosque و انگلیسی kiosk به معنی باجه یا دکه از واژه‌ی فارسی «کوشک» (قصر؛ کاخ) گرفته شده‌است.  عرب‌ها «کُشک» می‌گویند و جمع مکسر آن هم اکشاک است.
گریپ‌فروت
واژه‌ی انگلیسی grapefruit مرکب است از grape (انگور) + fruit (میوه)؛  یعنی میوه‌ی انگوری.  وجه تسمیه‌اش این است که مانند انگور به‌صورت خوشه روی درخت است.
گلاویز
گلاویز مرکب است از گل (گردن) + آویز (از آویختن).  پس یادتان باشد دفعه‌ی بعد که با کسی گلاویز شدید، حتما” از گردنش آویزان شوید تا حق مطلب ادا شود!
گوساله
گوساله مرکب است از گو (گاو) + سال + – ه (پسوند)؛ یعنی گاوی که حدود یک سال از عمرش گذشته.
لو دادن
لو تلفظی از «لب» است.  وقتی مطلبی را لو می‌دهید، آن را از بین لب‌هایتان بیرون می‌دهید و فاش می‌کنید.  در اصطلاح «لب و لوچه» هم لوچه مرکب است از لو (لب) + – چه (پسوند).
متلاشی
متلاشی در عربی اسم‌فاعل است از مصدر تلاشی (از باب تفاعُل).  در فرهنگ‌های عربی تلاشی را تراشیده از «لا شیء» (هیچ چیز؛ هیچ) دانسته‌اند.
مردمک
مردمک از دو جزء مردم (در قدیم به معنی انسان) + – ک (پسوند) تشکیل شده‌است.  اگر دقت کرده‌باشید، وقتی در چشم کسی نگاه می‌کنید، تصویر ریز خودتان را در آن می‌بینید.  به همین دلیل از قدیم این بخش از چشم را مردمک (انسان کوچک) نامیده‌اند.  در عربی هم «انسان العین» می‌گویند.  در انگلیسی pupil می‌گویند که از ریشه‌ی لاتینی و به معنی دختربچه یا عروسک است.  در متون قدیم اصطلاح «مردم چشم» یا «مردم دیده» هم به کار رفته‌است.  حافظ می‌گوید:
مردم چشمم به خون آغشته شد / در کجا این ظلم بر انسان کنند.
مردم دیده‌ی ما جز به رُخت ناظر نیست / دل سرگشته‌ی ما غیر تو را ذاکر نیست.
مُشتُلُق
مشتلق در اصل مژده‌لق بوده، مرکب از مژده + – لُق (پسوند ترکی که در واژه‌ی باشلُق هم هست).
معتنابه
معتنابه در عربی مرکب است از معتنی (اسم‌مفعول از اعتناء؛ یعنی مورد توجه) + ب (حرف اضافه) + ه (ضمیر)؛ روی‌هم‌رفته یعنی چیزی که به آن توجه می‌شود؛ قابل توجه؛ چشم‌گیر: کمک‌های معتنابهی به ما کردند.
مغازه
مغازه از واژه‌ی magaza ترکی استانبولی به معنی «فروش‌گاه» گرفته شده‌ و خود این واژه‌ی ترکی هم برگرفته از واژه‌ی فرانسوی magasin (ماگازن) به همین معنی است.  این واژه‌ی فرانسوی و هم‌چنین واژه‌ی انگلیسی magazine به معنی انبار یا مخزن هردو از واژه‌ی عربی «مخازن» (جمع مخزن) گرفته شده‌اند.  معنی دیگر magazine یعنی «مجله» هم ناشی از این است که مجله را مخزن اطلاعات دانسته‌اند.
منوط
منوط در عربی اسم‌مفعول از مصدر نوط یا نیاط به معنی آویزان کردن است.  معنی دوم آن هم وابسته و مشروط کردن است.  در انگلیسی هم depend (بستگی داشتن؛ وابسته بودن) از دو جزء – de (پیشوند به معنی پایین) و pend (از ریشه‌ی لاتینی به معنی آویزان کردن) تشکیل شده‌است.  واژه‌ی فرانسوی پاندول (آونگ؛ در انگلیسی: pendulum) نیز از همین ریشه است.  اصطلاح خودمونی «آویزون» (وابسته؛ متکی) هم با این مقوله ارتباط دارد.
ناخدا
ناخدا تشکیل شده از دو جزء نا (مخفف ناو به معنی کشتی) + خدا (صاحب یا رئیس)؛ بنابراین روی‌هم‌رفته یعنی رئیس یا فرمانده کشتی.  سعدی در بیتی از بوستان با این واژه بازی کرده‌است:
سیاهان براندند کشتی چو دود / که آن ناخدا ناخداترس بود.
نخاله
در عربی نخاله به معنی چیزی است که بعد از الک کردن باقی می‌ماند، مثلا” سبوس.  (در عربی «مُنخُل» به معنی الک و غربال از همین ریشه است.)  امروزه در فارسی نخاله به معنی دورریز مصالح ساختمانی و هم‌وزن و هم‌نشین زباله است.
وَ اِلّا
وَ اِلّا (وگرنه) در عربی مرکب است از وَ + اِن (اگر) + لا (نه)، که جزء به جزء آن مطابق است با معادل فارسی‌اش یعنی وگرنه (و + اگر + نه).
ورجه‌وورجه
ورجه‌وورجه به معنی جست و خیز تغییریافته‌ی «ورجه‌فروجه» است؛  مرکب از ور – (بر؛ بالا) + جه (از جَستن) + فرو – (پایین) + جه (از جَستن)؛  روی‌هم‌رفته یعنی بالا و پایین پریدن.
ون
ون وسیله‌ی نقلیه‌ای است که جانشین مینی‌بوس شده‌است.  واژه‌ی انگلیسی van مخفف caravan یا همان واژه‌ی فارسی «کاروان» است.
هیاهو
هیاهو مرکب است از هی + -ا- (میانوند) + هو،  که شکل دیگری از های‌وهو است؛  همون که می‌گیم «هر هایی یه هویی داره».
یعنی
یعنی در عربی فعل مضارع سوم‌شخص مفرد مذکر است:  او قصد می‌کند / می‌خواهد؛ منظورش… است، و معادل انگلیسی‌اش می‌شود He means.  البته در فارسی «یعنی» شبه جمله است و بدون توجه به شخص به‌کار می‌رود.


پنجشنبه 1393/11/9

اماله در فارسی

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

اماله در فارسی

در اصطلاح آواشناسی اماله عبارت است از تبدیل واکه‌ی «ا» به واکه‌ی «ی»؛  مثلا” تبدیل «جهاز» به «جهیز».  واژه‌ای را که دچار این تبدیل شده‌باشد «مُمال» می‌نامند؛  مثلا” «جهیز» مُمال «جهاز» است.  این تبدیل آوایی مختص واژه‌های عربی است و از قدیم در عربی و فارسی وجود داشته‌است.  قدما این «ی» بدل از «ا» را به صورت یاء مجهول (کسره‌ی کشیده) تلفظ می‌کردند.  نمونه‌های فراوانی از واژه‌های ممال در متون قدیم یافته می‌شود؛  به عنوان مثال در شاه‌نامه واژه‌های «رکیب» (< رکاب)، «سلیح» (< سلاح)، و «مزیح» (< مزاح) به کار رفته‌است:

برون کرد یک پای خویش از رکیب/ شد آن مرد بیداردل ناشکیب

بپوشید باید یکایک سلیح/ که این کار بر ما گذشت از مزیح

اینک چند شاهد دیگر برای واژه‌های ممال از کلام بزرگان ادب فارسی:

به حجاب اندرون شود خورشید/ گر تو گیری از آن دو لاله حجیب

شب عشاق لیلة‌القدر است/ چون برون آوری سر از جلبیب (رودکی)

لیک بر شیری مکن هم اعتمید/ اندرآ در سایه‌ی نخل امید (مولوی)

لاف تو ما را بر آتش برنهاد/ کآن سبیل چرب تو برکنده باد (مولوی)

جو سوی گندم نمی‌تازد ولی/ مور سوی مور می‌آید بلی (مولوی)

نه هر جا که بینی خطی دل‌فریب/ توانی طمع کردنش در کتیب (سعدی)

به هند آمدم بعد از آن رستخیز/ وز آن‌جا به راه یمن تا حجیز (سعدی)

همی‌میردت عیسی از لاغری/ تو در بند آنی که خر پروری (سعدی)

حکایت بر مزاج مستمع گوی/ اگر خواهی که دارد با تو میلی

هر آن عاقل که با مجنون نشیند/ نباید کردنش جز ذکر لیلی (سعدی)

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی/ آمده مجموع در ظلال محمد (سعدی)

متناسب‌اند و موزون حرکات دل‌فریبت/ متوجه‌ است با ما سخنان بی‌حسیبت

چو نمی‌توان صبوری، ستمت کشم ضروری/ مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت (سعدی)

فتوی پیر مغان دارم و قولی‌ست قدیم/ که حرام است می آن‌جا که نه یار است ندیم (حافظ)

اماله در فارسی امروز

در فارسی امروز دست‌کم نوزده واژه‌ی ممال داریم که به ترتیب الفبا عبارت‌اند از:

# اسلیمی < اسلامی

# افعی < افعی

# ایمن < آمن

# بلی < بلی

# جرثقیل < جر اثقال

# جریحه < جِراحه

# جهیز < جهاز

# حلیم/ هلیم < هُلام

# خزینه < خِزانه

# دعوی < دعوی

# سبیل < سبال

# غربیل < غِربال

# کتیبه < کتابه

# لایتناهی < لایتناهی

# لحیم < لِحام

# موسیقی < موسیقی

# مهمیز < مهماز

# ولیکن < ولکن (ولاکن)

# هجّی < هجاء

 


پنجشنبه 1393/11/9

مصدر های امروز

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

مصدرهای فارسی امروز

فهرست زیر دربردارنده‌ی مصدرهای بسیط (ساده‌ی) رایج در فارسی امروز است که تعدادشان حدود چهارصدتاست.  این‌جانب در متون کهن فارسی صدها مصدر دیگر نیز یافته‌ام که چون امروزه رایج نیستند در این‌جا از ذکرشان خودداری می‌کنم.  تعدادی از مصدرهای بسیط فهرست حاضر نیز تقریبا” متروک و مهجور شده‌اند.

امروزه فارسی‌زبانان به ندرت مصدر بسیط جدیدی می‌سازند (حرفیدن و حلیدن و زنگیدن و غشیدن جزو همین موارد نادرند) و گرایش آن‌ها به ساختن مصدر مرکب است.

***

# املا و تلفظ گفتاری مصدرها داخل پرانتز به رنگ سرخابی آمده‌است:  راندن (روندن).

# مصدرهایی که ریشه‌ی آن‌ها واژه‌ای عربی است با رنگ فیروزه‌ای مشخص شده‌اند:  بلعیدن، حرفیدن، حلیدن، رقصاندن، رقصیدن، شلیدن، صرفیدن، طلبیدن، غشیدن، فلسفیدن، فهماندن، فهمیدن، قبولاندن.

# صیغه‌های فعلی نامتداول با نشانه‌ی * مشخص شده‌اند:  سرشتم؛  می‌سرشم*؛  بسرش*.

# مصدرهایی را که با فرمول «بن مضارع + – اندن» ساخته شده‌اند جداگانه محسوب کرده‌ام؛  بنابراین «ترسیدن» و «ترساندن» هرکدام مصدری جداگانه به شمار آمده‌است.  در این دسته مصدرها از دو صورت «– اندن» و «– انیدن» فقط شکل اول را ثبت کرده‌ام؛  مثلا” «رساندن» را آورده و «رسانیدن» را نیاورده‌ام.

 

آجیدن:  آجیدم*؛  می‌آجینم*؛  بیاجین*

آراستن:  آراستم؛  می‌آرایم؛  بیارا

آرامیدن:  آرامیدم؛  می‌آرامم؛  بیارام

آرمیدن:  آرمیدم؛  می‌آرمم؛  بیارم


بقیه در ادامه مطلب


پنجشنبه 1393/11/9

هم‌آمیزی در واژه‌سازی

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

هم‌آمیزی در واژه‌سازی


هم‌آمیزی در فارسی

هم‌آمیزی یکی از شیوه‌های واژه‌سازی است و عبارت است از ترکیب دو یا چند واژه، معمولا” همراه حذف یک یا چند حرف آن‌ها، در قالب واژه‌ی جدیدی که دربردارنده‌ی مفهوم واژه‌های ترکیب‌شده است.  مثلا” واژه‌ی «رزمایش» (مانور) از هم‌آمیزی «رزم» و «آزمایش» ساخته شده‌، یا واژه‌ی «موذمار» از هم‌آمیزی «موذی» و «مارمولک» به وجود آمده‌است.  هم‌آمیزی در فارسی چندان فعال نبوده‌ و در سال‌های اخیر در گروه واژه‌گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی بیش‌تر به آن توجه شده‌است.

چند مثال دیگر:

آبفا (آب + فاضلاب)

آشغالانس (آشغال + آمبولانس)

رایانامه (رایانه + نامه)

ضابلو (ضایع + تابلو)

فینگیلیش (فارسی + اینگیلیش)

کاریکلماتور (کاریکاتور + کلمات)

مارموذ (مارمولک + موذی)

نستعلیق (نسخ + تعلیق)

نماهنگ (نما + آهنگ)

هلی‌برد (هلیکوپتر + بردن)

هوانیروز (هواپیمایی نیروی زمینی)

هم‌آمیزی در انگلیسی

در واژه‌سازی انگلیسی هم‌آمیزی (blending) فعال و زایاست.  مثلا” واژه‌ی smog (مه‌دود) حاصل هم‌آمیزی smoke (دود) و fog (مه) است؛  یا از آمیزش شیر (lion) نر و ببر (tiger) ماده حیوانی پدید می‌آید که آن را liger می‌خوانند.  واژه‌ای را که به این صورت ساخته شده blend یا portmanteau word (چمدان‌واژه) می‌نامند.

لوئیس کارول (Lewis Carroll) در رمان آن‌سوی آینه (۱۸۷۱)، که دنباله‌ی رمان آلیس در سرزمین عجایب (۱۸۶۵) است، از زبان هامپتی دامپتی (Humpty Dumpty) برای آلیس توضیح می‌دهد که واژه‌ی جدیدی که از طریق هم‌آمیزی ساخته می‌شود مانند چمدانی است که دو یا چند لباس در آن گذاشته‌اند.

چند مثال دیگر از چمدان‌واژه‌های انگلیسی:

beefalo: beef + buffalo

blaxican: black + Mexican

blaxploitation: black + exploitation

brunch: breakfast + lunch

carjack: car + hijack

cheeseburger: cheese + hamburger

Chinglish: Chinese + English

edutainment: education + entertainment

fanzine: fan + magazine

footvolley: football + volleyball

Franglais: Francais + anglais

guesstimate: guess + estimate

liger: lion + tiger

Microsoft: microcomputer + software

motel: motor + hotel

Oxbridge: Oxford + Cambridge

scotchka: scotch + vodka

slanguage: slang + language

Spanglish: Spanish + English

spork: spoon + fork

stagflation: stagnation + inflation

Tex-Mex: Texan + Mexican

webcam: web + camera

هم‌آمیزی در عربی

در عربی هم‌آمیزی، که آن را اصطلاحا” «نحت» می‌نامند، از دیرباز وجود داشته‌است.  مثلا” «مِشلوز» (زردآلوی هسته‌شیرین) حاصل هم‌‎آمیزی «مِشمِش» (زردآلو) و «لوز» (بادام) است.

چند واژه‌ی منحوت دیگر:

اِمّعة (ابن‌الوقت):  أنا معه (من با او هستم)

برمائی (آبی – خاکی؛  دوزیست):  بر (خشکی) + ماء (آب)

بَسمَلة (بسم الله گفتن)

حَمدَلة (الحمد لله گفتن)

حَوقَلة (لا حول و لا قوة الا بالله گفتن)

حَیعَلة (حی علی الصلاة گفتن)

کهرَطیسی (الکترومغناطیسی):  کهرباء (برق) + مغنطیسی (مغناطیسی)

 


پنجشنبه 1393/11/9

چشم هاتان یا چشم هایتان ؟

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

«چشم‌هاتان» یا «چشم‌هایتان»؟

سه ضمیر منفصل «ما»، «شما»، و «آن‌ها» به‌ترتیب دارای سه صورت متصل «ـ مان»، «ـ تان»، و «ـ شان» هستند.  وقتی واژه‌‌ی مختوم به هم‌خوان به یکی از این سه ضمیر متصل می‌چسبد، بین هم‌خوان انتهای واژه‌ و ضمیر، واکه‌ی -e- تلفظ می‌شود:

دستمان (dast-e-maan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  دستمون (dast-e-mun)

دستتان (dast-e-taan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  دستتون (dast-e-tun)

دستشان (dast-e-shaan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  دستشون (dast-e-shun)

اما اگر واژه مختوم به واکه باشد، صدای میانجی‌ای وجود ندارد:

جامان (jaa-maan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  جامون (jaa-mun)

جاتان (jaa-taan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  جاتون (jaa-tun)

جاشان (jaa-shaan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  جاشون (jaa-shun)

آبرومان (aaberu-maan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  آبرومون (aaberu-mun)

آبروتان (aaberu-taan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  آبروتون (aaberu-tun)

آبروشان (aaberu-shaan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  آبروشون (aaberu-shun)

زندگی‌مان (zendegi-maan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  زندگی‌مون (zendegi-mun)

زندگی‌تان (zendegi-taan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  زندگی‌تون (zendegi-tun)

زندگی‌شان (zendegi-shaan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  زندگی‌شون (zendegi-shun)

سینه‌مان (sine-maan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  سینه‌مون (sina-mun)

سینه‌تان (sine-taan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  سینه‌تون (sina-tun)

سینه‌شان (sine-shaan)؛  تلفظ و املای گفتاری:  سینه‌شون (sina-shun)

اما امروزه در فارسی معیار، انحرافی در تلفظ این سه ضمیر متصل در دسته‌ی اخیر پیدا شده؛  مثلا” «آبرومان» (aaberu-maan) را «آبرویمان» (aaberu-y-e-maan) تلفظ می‌کنند و می‌نویسند و ای‌بسا «آبرومان» را گونه‌ی ادبی یا گویشی می‌دانند؛  یا «زندگی‌تان» (zendegi-taan) را zendegi-y-e-taan تلفظ می‌کنند.  این در حالی است که تلفظ گفتاری آن‌ها هم‌چنان‌ به صورت اصلی و قدیمی وفادار مانده‌است.

نتیجه‌گیری

پیش‌نهاد می‌کنم که بگوییم و بنویسیم:  چشم‌هامان، چشم‌هاتان، چشم‌هاشان؛  آرزومان، آرزوتان، آرزوشان؛

و نگوییم و ننویسیم:  چشم‌هایمان، چشم‌هایتان، چشم‌هایشان؛  آرزویمان، آرزویتان، آرزویشان.


پنجشنبه 1393/11/9

وارون‌واژه‌ها

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

وارون‌واژه‌های فارسی

وارون‌واژه واژه‌ای است که اگر حروف آن را از آخر به اول بخوانید، همان واژه یا واژه‌ی معنی‌دار دیگری است؛  مثلا” «دزد» یا «شیر».  در کتاب‌های ادبی این‌گونه واژه‌ها را «مقلوب» و این حالت را «قلب» می‌نامند؛  مثلا” می‌گویند «ریش» مقلوب «شیر» است.  بیش‌تر وارون‌واژه‌ها سه‌حرفی‌اند.  ممکن است این حالت در دو واژه‌ی پیاپی باشد؛  مثلا” فعل ماضی «درک کرد» از آخر به اول هم همان است!  «مداد دادم» نیز از آخر به اول همان است!  یا کیفم‌و «دزد زد».

از وارون‌واژه‌ها در نگارش‌های تفننی می‌توان استفاده کرد، چنان‌که در این جمله‌ها:

این همان نامه است.

در همین نیمه گل خوردیم.

روباه با لکلک کلکل می‌کرد.

سر و کله‌ی ادیپ پیدا شد.

بابک کباب می‌خورد.

آرزوی وزرا همین بود.

کاخ را با خاک یکسان کرده‌اند.

مار رام شد.

فرخ خرف شده‌بود.

جنگ بر سر گنج.

تورم مروت سرش نمی‌شود.

محال است نامرد درمان شود.

در فیلم بی‌پولی بهرام رادان نادار شده‌است!

وارون‌واژه‌های دوحرفی:  آب، آت، آج، آز، آل، آن، آه، آی، ان، با، بت، بر، بل، پر، پل، تب، تک، تن، جا، جک، جل، چم، خم، خن، در، دم، ده، رب، رپ، رد، رز، رُس، رک، رگ، رل، رو، ره، زر، سُر، سس، سگ، سم، شش، شل، شم، فک، کت، کج، کر، کف، کک، کل، کی، گر، گس، لب، لپ، لج، لر، لش، لک، لم، له، مچ، مخ، مد، مس، مش، مل، من، مه، نا، نت، نخ، نم، نو، ور، ون، هد، هر، هل، هم، یا، یک

وارون‌واژه‌های سه‌حرفی:  آبا، آرا، آقا، آلا، آوا، آیا، ادا، ابر، اسب، الا، اما، امن، انس، باب، بان، برس، بسا، بمب، بیب، بیش، بیع، پاپ، پاک، پرک، پول، پیپ، پیت، پیج، پیچ، پیر، پیک، تاک، تام، تحت، تخت، ترک، تست، تشت، تشر، تفت، توت، توق، تیپ، تیک، جاز، جنس، جنگ، جوز، جوف، جیپ، چاق، چرک، چوق، چون، چیپ، حرف، حلم، حور، حول، خاک، خال، خرس، خرف، خفن، خوش، خوک، خیس، خیش، داد، دار، داش، درد، درز، درس، درک، درو، دزد، دلو، دمن، دنگ، دود، دور، دوک، دید، دیس، راد، راز، راک، رام، ران، راه، رای، ربا، رجز، رشت، رقم، رگم، رمق، روح، رود، روز، روس، روم، رون، رهن، ریپ، ریز، ریش، ریگ، زاج، زار، زاغ، زجر، زرد، زره، زلف، زوج، زور، زیر، زین، ژاژ، ساس، سال، سان، سپس، سرب، سرخ، سرد، سرم، سکس، سگم، سنا، سِنج، سور، سوس، سوق، سیخ، سید، سیل، شاد، شاش، شام، شپش، شرع، شرف، شمش، شوخ، شوش، شوق، شوم، شیب، شیخ، شیر، شیش، شیک، شین، عرش، عرف، عرق، عضو، عیب، غاز، فاق، فال، فرح، فرخ، فرش، فرع، فلز، فوج، فیل، قاچ، قاف، قرع، قرق، قشم، قلق، قمر، قوت، قوچ، قوس، قوش، کاپ، کاخ، کار، کاک، کال، کبک، کپک، کتک، کچل، کرپ، کرت، کرچ، کرد، کرک، کشک، کلک، کلم، کمک، کوخ، کود، کوک، کون، کوه، کیپ، کیت، کیش، کیک، گام، گاه، گرگ، گرم، گنج، گند، گنگ، گیر، لاخ، لاس، لاف، لاک، لال، لام، لچک، لحن، لخم، لعن، لوپ، لوح، لول، لیس، لیف، مات، مار، ماش، ماگ، مال، مام، مخل، مرس، مرگ، مشق، مشی، مقر، مگر، مگس، ملح، ملک، مور، موش، موم، مهم، مین، ناب، نار، ناس، نان، ناو، نحل، نعل، نفخ، نما، نمد، نوچ، نور، نوک، نون، نهر، نیز، نیش، نیم، وان، واو، وتو، وجه، ورد، وضع، ولد، ولو، ویو، هار، هاگ، هبه، هجو، هرز، هِرّه، همه، هوک، یار، یشم، یکی

وارون‌واژه‌های چهارحرفی:  آراد، آرزو، آسان، آشنا، آمال، آمین، ادیپ، اکبر، امام، امین، انار، انشا، انیس، بابک، بارش، برقع، بساک، بهار، بیان، بیرق، پولک، پیدا، تارک، تصرف، تورم، جارو، جیوه، دادم، دارا، دارم، دامن، درون، دورو، دیزی، رامش، رانا، راهب، راهن، رایش، ربکا، رتیل، رهام، زمره، سالک، سران، سکان، سینا، شایع، شراب، شمار، شیار، شیشک، طلسم، عقرب، عیاش، فرصت، قریب، کاسب، کباب، کرات، کردم، کروک، کشیش، کلاس، کلام، کلکل، کلوپ، کورک، لاله، لاما، لکلک، لیتر، ماشه، مالک، ماما، ماهر، مداد، مدرک، مراد، مروت، مسلط، من‌من، میله، نارس، ناسا، ناکس، نامه، نایب، نماد، نم‌نم، نورد، نهار، نیما، نیمه، وراج، ورود، وزرا، وسمه، هرمز، هِشام، هلال، هلیم، همان، همسو، همین، هویج، یزید

وارون‌واژه‌های پنج‌حرفی:  القاب، ایلات، ایلیا، ایمیل، باقلا، پیریت، تاریخ، تالیا، تباین، ترازو، تلاوت، توالت، تیریپ، تیلیت، خیرات، داراد، داشاد، داماد، درمان، دزدید، دید زد، رادار، رادان، سگ‌مگس، سیلیس، شاباش، قاچاق، کاواک، کایاک، کم‌نمک، کیشیک، کیلیک، لیمیا، مادام، ماکان، محارم، مراحم، موسوم، موهوم، میلیم، ناجیه، نادار، نادان، ناکام، نالان، نامرد، ندیدن، نورون، نیابت، وزارت، ویدیو، هلهله، همهمه، هیجان

وارون‌واژه‌های شش‌حرفی:  بیب‌بیب، شیش ـ شیش


پنجشنبه 1393/11/9

تنوین

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

تنوین

واژه‌ی عربی «تنوین» مصدر باب تفعیل از ریشه‌ی «ن‌ون» و در اصل به‌معنی «ن نوشتن» است:  نَوَّنَ النّونَ تنویناً:  کَتَبَها.  تنوین از لحاظ آوایی مرکب است از واکه‌ی a یا e یا o به‌اضافه‌ی هم‌خوان n:  رسماً rasm.an.  تنوین به یکی از سه صورت  ً،  ٍ ،  ٌ روی یا زیر حرف نوشته می‌شود:  کتاباً، کتابٍ، کتابٌ؛  که در اصطلاح نحو عربی آن‌ها را به‌ترتیب تنوین نصب، تنوین جَر، و تنوین رفع می‌خوانند.  در فارسی بیش‌تر واژه‌های تنوین‌دار از نوع اول یعنی دارای تنوین نصب هستند که به‌شکل «اً» در پایان واژه نوشته می‌شود.

املای تنوین

معمولاً تنوین را به‌صورت اً،  ٍ ، ٌ می‌نویسند؛  اما برخی مایل‌اند آن را به‌صورت «ن» بنویسند، که با این رسم‌الخط به معنای اصلی تنوین، یعنی «ن نوشتن»، وفادار می‌مانند:  بعدن، قبلن، تقریبن، معمولن، مضافن‌الیه.

واژه‌ی گفتاری «قبلنا» (قبلاً؛  پیش‌تر) مرکب است از:  قبلاً + ـ ا (= ـ ها؛ پسوند جمع).  در این‌جا واژه‌ی تنوین‌دار استثنائاً جمع بسته شده‌است.

نقش دستوری واژه‌های تنوین‌دار

در فارسی تمام واژه‌های مختوم به تنوین‌ (تنوین نصب) در نقش قید به‌کار می‌روند:  عمداً این کار را کرد.  جسارتاً عرض می‌کنم.  متن نسبتاً دشواری است.

حذف تنوین

در چند واژه‌ «اً» به «ا» تبدیل شده‌است:  اصلا و ابدا، حقا که، ضرباً زورا، مطلقا.  در متون کهن فارسی نمونه‌های بیش‌تری از این حذف را می‌توان یافت.

کاربردهای بحث‌انگیز تنوین

تنوین در نحو عربی کاربردها و قواعد خاص خود را دارد که موضوع بحث ما نیست.  اما یکی از موارد کاربردش که در فارسی بحث‌انگیز شده آن‌جاست که در پایان واژه‌های بر وزن «اَفعَل» می‌آید.  در عربی طبق قاعده واژه‌ یا نامی که بر وزن «اَفعَل» باشد تنوین نمی‌گیرد؛  مثلاً می‌گویند «اللهُ أکبَرُ» و «اِسمُهُ أحمَدُ»، نه «اللهُ أکبَرٌ» و «اِسمُهُ أحمَدٌ».  از همین رو برخی ادیبان و ویراستاران زبان فارسی دو واژه‌ی رایج «اقلاً» و «اکثراً» را نادرست می‌دانند.

دیگر کاربرد بحث‌انگیز تنوین آن‌جاست که در پایان واژه‌های غیرعربی، یعنی واژه‌هایی که ریشه‌ی عربی ندارند، می‌آید:  خواهشاً، دوماً، سوماً، گاهاً، ناچاراً، خانوادتاً، نژاداً، جاناً و مالاً، تلفناً، تلگرافاً، ژنتیکاً.

فهرست واژه‌های تنوین‌دار در فارسی امروز (بیش از ۲۴۰ تا)

آناً، ابتدائاً، ابداً، اتصالاً، اتفاقاً، اثباتاً، اجباراً، اجماعاً، اجمالاً، احتراماً، احتمالاً، احتیاطاً، احیاناً، اختصاراً، اختصاصاً، اخلاقاً، اخیراً، ارتجالاً، ارثاً، اساساً، استثنائاً، استطراداً، اسماً، اشتباهاً، اصالتاً، اصطلاحاً، اصلاً، اصولاً، اضطراراً، اقلاً، اکثراً، اکیداً، الزاماً، انصافاً، اولاً، ایضاً، باطناً، بالاغیرتاً، بداهتاً، بدواً، بعداً، بعضاً، بغتتاً، تبرعاً، تبرکاً، تحقیقاً، تخمیناً، تدریجاً، ترجیحاً، تصادفاً، تصریحاً، تعبداً، تعمداً، تفألاً، تفنناً، تقریباً، تلفناً، تلگرافاً، تلویحاً، تماماً، توأماً، توسعاً، تیمناً، ثالثاً، ثانیاً، جاناً و مالاً، جبراً، جداً، جدیداً، جزئاً، جسارتاً، جسماً، جمعاً، جمیعاً، جنوباً، جواباً، حتماً، حدوداً، حضوراً، حقاً، حقیقتاً، حکماً، خالصاً مخلصاً، خانوادتاً، خصوصاً، خواهشاً، دائماً، دفعتاً، دقیقاً، دوماً، ذاتاً، ذیلاً، رابعاً، رأساً، رسماً، روحاً، زماناً، ژنتیکاً، سابقاً، سریعاً، سناً، سوماً، سهواً، شخصاً، شدیداً، شرعاً، شرقاً، شفاهاً، شمالاً، صراحتاً، صرفاً، صریحاً، صورتاً، ضرباً زورا، ضرورتاً، ضمناً، طبعاً، طبیعتاً، طرداً للباب، طولاً، ظاهراً، عادتاً، عالماً، عامداً، عجالتاً، عرضاً، عرفاً، علناً، عمداً، عمدتاً، عمراً، عملاً، عموماً، عمیقاً، عیناً، غالباً، غرباً، غفلتاً، غیاباً، فرداًفرد، فرضاً، فطرتاً، فعلاً، فوراً، قاعدتاً، قانوناً، قبلاً، قربتاً الی الله، قطعاً، قلباً، قویاً، قهراً، قیاساً، قیافتاً، کاملاً، کتباً، کراراً، کلاً، کلیتاً، کماً، کیفاً، گاهاً، لزوماً، لطفاً، لغتاً، لفظاً، مآلاً، ماهیتاً، متحداً، متدرجاً، متساویاً، متعاقباً، متفقاً، متقابلاً، متناسباً، متناوباً، متوالیاً، مثلاً، مجازاً، مجاناً، مجدداً، مجموعاً، محترماً، محتملاً، محققاً، مختصراً، مخصوصاً، مرتباً، مرجحاً، مسامحتاً، مستقلاً، مستقیماً، مستمراً، مسلماً، مشترکاً، مشخصاً، مشروحاً، مصِراً، مضافاً، مطلقاً، مطمئناً، معاً، معمولاً، معناً، مفتخراً، مفصلاً، مقدمتاً، مکرراً، منحصراً، منطقاً، منظماً، منفرداً، موقتاً، مؤکداً، ناچاراً، نتیجتاً، ندرتاً، نژاداً، نسبتاً، نفیاً، نقداً، نوعاً، نهایتاً، نیابتاً، واقعاً، وجداناً، وکالتاً، یقیناً

بعباره اخری

صم‌ٌبکم، متعهدٌله، متفق‌ٌعلیه، متنازع‌ٌفیه، محکوم‌ٌبه، مسندٌالیه، مشارٌالیه، مشارٌالیها، مشبه‌ٌبه، مضاف‌ٌالیه، مضروب‌ٌفیه، معظم‌ٌله، معظم‌ٌلها، مفروق‌ٌمنه، مفعول‌ٌعنه، مقسوم‌ٌعلیه، منتقل‌ٌالیه، منسوب‌ٌالیه


پنجشنبه 1393/11/9

تشدید

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

تشدید

واژه‌ی عربی «تشدید» مصدر باب تفعیل از ریشه‌ی «ش‌دد» و به‌معنی شدت بخشیدن یا قوی‌تر کردن است:  شَدَّدَهُ یُشَدِّدُهُ تشدیداً.  در اصطلاح آواشناسی تشدید حالتی است که یک هم‌خوان دو بار پشت‌سرهم تلفظ می‌شود:  مدت moddat، تکه tekke، جراح jarraah.  در خط عربی و فارسی تشدید را به‌شکل «  ّ » روی حرف می‌نویسند:  معلّم، حسّاس، بچّه، موادّ مخدّر.  حرف یا واژه‌ی دارای تشدید را «مشدّد» می‌خوانند.  بیش‌تر واژه‌های تشدیددار (مشدّد) رایج در فارسی عربی‌اند.

در فارسی امروز گرایش روزافزونی به حذف تشدید هست؛  مثلاً واژه‌ی «فعّالیّت» fa”aaliyyat را فعالیت fa’aaliyat تلفظ می‌کنند.

تشدید در واژه‌های فارسی

تشدید مختص واژه‌های عربی نیست و در تعدادی از واژه‌های فارسی‌تبار نیز دیده می‌شود:  ارّه، بتّه، بچّه، بُرّان، برّه، پرّان، پرّه، پلّکان، پلّه، تپّه، تکّه (تیکّه)، جیزّه، چپّه، چکّه (چیکّه)، چلّه، خرّم، درّه، دولّا، دوّم، زرّین، سوّم، شُرّه، شُلّه، غرّان، غرّش، غرّیدن، فرّخ، فلّه، کپّه، کُپّه، کُرّه، کلّه، گبّه، گُرّ و گُر، گلّه، گولّه، لپّه، لقّیدن، لکّه، متّه، مزّه، میپّره، نرّه‌خر، ورّاج، هُرّی، یکّه.

تشدید در زبان‌های اروپایی

در میان زبان‌های اروپایی، ایتالیایی به داشتن تشدید ممتاز است:  anno (آنّو)، dottore (دوتّوره)، ragazza (راگاتّسا)، pizza (پیتّسا)، vittoria (ویتّوریا).  در زبان انگلیسی تشدید وجود ندارد.

واژه‌های فرانسوی cellule (سلول) و choque (شوکه) در فارسی مشدّد تلفظ می‌شوند:  سلّول، شوکّه.

تشدید در واژه‌های هم‌نویسه

تشدید در چند واژه‌ی هم‌نویسه نقش متمایزکننده دارد:

حلال halaal، حلّال hallaal

خراج xaraaj، خرّاج xarraaj

خیر xeyr، خیّر xayyer

فرار faraar، فرّار farraar

کره kore، کرّه korre

کلاش kelaash، کلّاش kallaash

گله gele، گلّه galle

ماده maade، مادّه maadde

والا vaalaa، والّا vaallaa، واِلّا va’ellaa


پنجشنبه 1393/11/9

تکرار در واژه سازی

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

تکرار در واژه‌سازی

تکرار یکی از شیوه‌های واژه‌سازی است.  مثلاً واژه‌ی «کم‌کم» از تکرار واژه‌ی «کم» ساخته شده‌است:  کم‌کم به این وضع عادت می‌کنیم.  واژه‌هایی را که به این شیوه ساخته شده‌اند به چند دسته می‌توان تقسیم کرد:

۱)  واژه + واژه:  آرام‌آرام، آهسته‌آهسته، الکی‌الکی، اندک‌اندک، بازی‌بازی، بال‌بال زدن، بچاپ‌بچاپ، بخوربخور، بدبد، برگ‌برگ، بریده‌بریده، بزن‌بزن، بلندبلند، بندبند، پاره‌پاره، پچ‌پچ، پرپر، پرسان‌پرسان (پرسون‌پرسون)، پوسته‌پوسته، پیش‌پیش، تریک‌تریک، تک‌تک، تکه‌تکه، تلق‌تلق، تندتند، تیک‌تیک، جاجا، جداجدا، جدی‌جدی، جرعه‌جرعه، جفت‌جفت، جلوجلو، جویده‌جویده، جیرینگ‌جیرینگ، جیک‌جیک، چپ‌چپ نگاه کردن، چشم‌چشم کردن، چی‌چی، حلقه‌حلقه، خارخار، خام‌خام، خل‌خل‌بازی، خوب‌خوب، خیلی‌خیلی، دادداد کردن، دست‌دست کردن، دسته‌دسته، دستی‌دستی، دوان‌دوان، دولّادولّا، دون‌دون، راست‌راست راه رفتن، راستی‌راستی، راه‌راه، رفته‌رفته، روهم‌روهم، ریزریز، ریش‌ریش، زرزر، زنده‌زنده، سک‌سک، سلانه‌سلانه، سوراخ‌سوراخ، سوزن‌سوزن شدن، شاخه‌شاخه، شلان‌شلان (شلون‌شلون)، شوخی‌شوخی، طبقه‌طبقه، غرغر کردن، غوره‌غوره، فس‌فس کردن، فوج‌فوج، فیش‌فیش، فین‌فین کردن، قاچ‌قاچ، قارقار، قدقد، قطره‌قطره، قطعه‌قطعه، قیمه‌قیمه، کشان‌کشان، کلاه‌کلاه کردن، کم‌کم، کورمال‌کورمال، گاماس‌گاماس، گاه‌گاه، گروه‌گروه، گشادگشاد، گنده‌گنده، لاخ‌لاخ، لپ‌لپ خوردن، لقمه‌لقمه، لنگان‌لنگان، له‌له زدن، من‌ام من‌ام کردن، نم‌نم، ورقه‌ورقه، هرکی‌هرکی، یواش‌یواش

۲)  واژه + واژه + پسوند:  بادبادک، پیچ‌پیچی، تیغ‌تیغی، جغجغه، جوش‌جوشی، جون‌جونی، جیغ‌جیغو، چل‌چلی، چین‌چینی، خط‌خطی، خل‌خلی، خوش‌خوشان، دم‌دمی، راست‌راسکی، راه‌راهی، روروک، زرزرو، زورزورکی، زیرزیرکی، سرسره، سوت‌سوتک، سیخ‌سیخی، غرغرو، فرفری، فس‌فسو، فشفشه، فوت‌فوتک، قارقارک، قلقلی، کم‌کمک، کورکورانه، گاه‌گاهی، گل‌گلی، گیج‌گیجی خوردن، لرزلرزان، لنگ‌لنگان، مزمزه، نازنازی، نق‌نقو، نم‌نمک، هاف‌هافو، هول‌هولکی

۳)  واژه + حرف اضافه / میان‌وند + واژه:  آب به آب شدن، برابر، پابه‌پا، پایاپای، پشت به پشت، پیاپی، پی‌درپی، پیشاپیش، تابه‌تا، تازه‌به‌تازه، تک‌به‌تک، تن‌به‌تن، تنگاتنگ، تودرتو، جابه‌جا، جد اندر جد، جورواجور، چشم تو چشم شدن، چهره به چهره، حرام اندر حرام، حرف به حرف، حلال اندر حلال، خانه‌به‌خانه، خرتوخر، خط رو خط افتادن، خواب به خواب رفتن، خودبه‌خود، دربه‌در، دست‌به‌دست کردن، دم‌به‌دم، دورادور، دوشادوش، دهن‌به‌دهن شدن، دیربه‌دیر، رگ‌به‌رگ شدن، رنگارنگ، رنگ‌ووارنگ، رودررو، روزبه‌روز، زودبه‌زود، سال‌به‌سال، سراسر، سربه‌سر، سرتاسر، شانه‌به‌شانه، شورواشور، شیر به شیر شدن، شیرتوشیر، غلط اندر غلط، قدم‌به‌قدم، کشاکش، گام‌به‌گام، گرداگرد، گرماگرم، گله به گله، گور به گور شدن، گوش تا گوش، گوناگون، لابه‌لا، لبالب، لب‌به‌لب، لحظه‌به‌لحظه، مالامال، موبه‌مو، نسل اندر نسل، نفر به نفر، واوبه‌واو، وجب به وجب، یربه‌یر، یکایک، یک‌به‌یک

۴)  واژه + کسره‌ی اضافه + واژه:  پاکِ پاک، پُرِ پُر، خالیِ خالی، خوابِ خواب، خوبِ خوب، خیسِ خیس، داغِ داغ، صافِ صاف، کمِ کم، کوتاهِ کوتاه، لختِ لخت

۵)  واژه + کسره‌ی اضافه + واژه + ضمیر:  فوقِ فوقش، کمِ کمش

۶)  واژه + و + واژه:  تند و تند، زرت و زرت، شُر و شُر، فرت و فرت، فقط و فقط، گُرّ و گُر


پنجشنبه 1393/11/9

کسره اضافه

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

کسره‌ی اضافه‌ی اضافه!

بعضی‌ها گاهی کسره‌ی اضافه را نابه‌جا به کار می‌برند.  اینک موارد آن:

دیگر

این صفت گاهی پیشین است و گاهی پسین:  مناطق دیگر؛  دیگر مناطق.  وقتی پیشین است، بدون کسره‌ی اضافه تلفظ می‌شود.  بنابراین مثلاً «دیگر شهرها» digar shahrhaa باید تلفظ کرد، نه «دیگرِ شهرها» digar-e sharhaa.  باید توجه داشت که مترادف این واژه، یعنی «سایر»، همیشه صفت پیشین است و با کسره‌ تلفظ می‌شود:  سایرِ مناطق saayer-e manaateq.

علامه

علامه دهخدا. (درست)

علامۀ دهخدا. (نادرست)

مث آب خوردن

آب خوردن، یعنی نوشیدن آب، کار بسیار ساده‌ای است که نیاز به هیچ‌گونه تخصصی ندارد.  به همین دلیل وقتی کاری خیلی آسان است، می‌گوییم «مث آب خوردنه».  اما بعضی‌ها به اشتباه «آبِ خوردن» (با کسره‌ی اضافه) تلفظ می‌کنند.  لابد منظورشان آب شرب (آشامیدنی) است!

ملک‌الشعرا بهار

این عنوان به همین صورت بدون کسره‌ی اضافه صحیح است.  معمولاً به اشتباه «ملک‌الشعرای بهار» (با کسره‌ی اضافه) می‌گویند و می‌نویسند.

 


شنبه 1393/09/29

فروغ فرخزاد

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

 

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست

كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

 

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب

زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حكایت عشق مدام! ما

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما”



 

نهاریاناهار ؟ : نوشتن "نهار" با "ن"،" ھ"، "ا" و "ر" درست نیست؛ چون این واژه عربی وبه معنای "روز"است ونه "ناشتای روز". آن چه را که در میان روزمی خورند، "ناهار"است .این واژه فارسی است وبه مفهوم "ناشتا" وغذای چاشت است.بنابراین کاربرد واژه ی "نهار" عربی که به معنای روز است به جای "ناهار" فارسی ؛ یعنی "روز خوردن " که مفهوم ناروایی را بیان می کند.

 

سفارشات ، گزارشات، فرمایشات: جمع بستن واژه های فارسی با"ات" عربی مانند: گزارشات ،سفارشات ، فرمایشات نگارشات و... بسیار ناروا است؛ زیرا واژه هایی مانند : گزارش ، نگارش ، سفارش، فرمایش و... .پارسی اند، و هیچ نیازمندیی وجود ندارد تا این گونه واژه های پارسی را با "ات" عربی جمع ببندیم . به جای آن بهتر است این واژه ها را با "ها"در پارسی جمع بندیم ونه با"ات" عربی. هم چنان واژه ی "ده"را که پارسی است، نباید "دهات" بنویسیم ، بل به جای آن "ده ها" نوشته وواژه های رایج مغولی در زبان پارسی مانند: ییلاق ، قشلاق و باغ را نیز با"ات" عربی جمع نبندیم.


عدم : از ترکیب هایی که امروز متاسفانه تا حد زیادی کاربرد نادرست دارد، ترکیب هایی مانند: عدم حضور، عدم قدرت و... است .بربنیاد این، بسیاری از پارسی زبانان، واژه ی "عدم" عربی را درآغاز واژه ها می آورند و به همین گونه ترکیب هایی را به کار می برند؛در حالی که واژه ی"قدرت" برابر فارسی خوبی در زبان ما دارد وآن"توانایی" است و"عدم قدرت" هم "ناتوانی "، پس خوب است به جای "عدم قدرت" بگوییم و بنویسیم :"ناتوانی".

"عدم" در زبان عربی به معنای "نبود" و "نبودن" است و گاهی هم (نظر به نیاز مندی مفهومی در زبان نوشتاروگفتار) بهتر است به جای "عدم" بنویسم وبگوییم: "نبود" ویا"نبودن".

فقدان: این واژه ازنگاه مفهومی، به معنای "نیستی" و "نبودن" نیست . معنای اصلی "فقدان"، "گم کردن" ویا "گم شدن"است. درزبان فارسی ، بهتر است به جای واژه ی "فقدان" ،"گم شدن" و"گم کردن" را به کارببریم.

دنیاء جدید یا دنیای جدید ؟ : برخی ها "دنیا " و"صحرا"را درجمله به دوگونه می نویسند:"دنیاءجدید"ویا هم"دنیای جدید"و"صحراءخشک"ویاهم"صحرای خشک" که نگارش و تلفظ "دنیاء جدید" و"صحراء خشک" نادرست و نگارش و تلفظ "دنیای جدید " و"صحرای خشک " درست است ؛ زیرا گذاشتن نشانه ی همزه (ء) به جای (ی) به این دلیل نادرست است که هرواژه ی پارسی که در پایان آن الف ممدود است، در اصل "الف" و"یا" بوده مانند: جای و نه جاء، پای ونه پاء، ناپیدای ونه ناپیداء، رهنمای ونه رهنماء و...؛ زیرا "ی" را که به نشانه ی اختصار آمده، در هنگام اضافه دو باره آورده شده، واز همین سبب گفته و نوشته می شود: "جای خوب، پای شما، رهنمای بد و..."

 

بنابراین کاربرد "دنیای جدید و صحرای خشک" درست است و نه"دنیاءجدید وصحراء خشک"؛اما در برخی از کتاب های نوشته شده ی کهن" دنیاءجدید وصحراءخشک" نگاشته شده ؛ ولی آن چه در آن کتاب ها نگارش یافته همزه نیست ، بل این همزه به جای "ی" ویا هم"ی" نیمه تمام است وآن هم به خاطری است تا درمیان "ی" تمام ونیمه تمام، تفاوتی گذاشته شود.

 

پارینیان حتی در هنگام نوشتن نام های مشهورعربی به خط عربی، واژه هایی مانند: موسی وعیسی را در هنگام افزودن "ی"، بدل به الف نموده و"ی" افزوده را در پی آن می آوردند مانند: موسای کلیم الله ، عیسای روح الله ، مصطفای پیامبرو...(امروزنیز این روش پسندیده است.)


چنانکه وچنانچه: این دو (چنانکه وچنانچه) دوترکیب مختلف با دومعنای متفاوت اند؛ زیرا "چنانکه" به مفهوم "آن طوری که"آمده و مهمترین برهان آن "آن چنانکه وهم چنانکه" است و دراین جاهم "آن طوری که" معنا می دهد.

 

"چنانچه" به معنای "اگرست" مانند: "چنانکه آگاهی دارید" ؛ یعنی آن طوری که آگاهی دارید و" چنانچه آمدید من نبودم" یعنی اگر آمدید،من نبودم. این دو ترکیب را بیشتر به جای هم می نویسند، و این اشتباه محض است. در کتاب های کهن، گاهی این نارسایی و اشتباه دیده می شود: اما به هر حال، از کاربرد "چنانچه " به جای "چنانکه " باید پرهیزشود.

 

بایستی، باید و بایست :" باید" فعل مضارع "بایستن" یعنی در برگیرنده ی زمان حال است . "بایست" و"می بایست" فعل ماضی و"بایستی" از منظر دستور زبان صیغه ی شرطی است.

 

در زمان حال(مضارع ) ،کاربرد و واژه ی "باید" درست است و نه "بایستی"؛ پس هنگامی که می گوییم"او بایستی این کار را بکند " نا درست است. به جای آن باید گفت : "اوباید این کاررا بکند"ویا" او باید برود"و" اوبایست برود" و"او بایستی برود" ویا "بایست رفته باشد" نیز نادرست است ؛ برای آن که این جافعل، مضارع و شرطی می آید. به همین گونه کاربرد جمله ی "باید آمده باشد" نیز درست نیست؛ برای آن که دراین جمله، فعل ماضی "باید" نمی توان آورد و به جای آن باید گفت و نوشت: "می بایست آمده باشد" .


پنجشنبه 1393/06/13

عشق پناهی گردد ...

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

“همه

لرزش دست و دلم

از آن بود که

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریز گاهی گردد.

 

ای عشق ای عشق

چهره آبیت پیدا نیست

***

و خنکای مرحمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

 

ای عشق ای عشق

چهره سرخت پیدا نیست.

***

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و دنج  رهائی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

ای عشق ای عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست”

 

― احمد شاملو



پنجشنبه 1393/06/13

سهراب سپهری

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

دستنوشته هاى سهراب درباره روز اول مدرسه:

"...مدرسه، خوابهای مرا قیچی كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نخواهد رفت، مرا از میان بازیهایم ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب. از آن پس هر بار دلهره بود كه به جای من راهی مدرسه مى شد..."

برگرفته از كتاب هنوز در سفرم


چهارشنبه 1393/05/8

زیباترین حرفت را بگو

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

زیبــــاترین حـرفـت را بـگـــــو

شکنجه پنهــان سکوتتـت را 
                                        آشکـــاره کـــن
و هراس مدار از آنکه بگوینـد

ترانه ای بیهـــوده میخوانیــد
                                 چــــرا کـــه تـــرانـه مــا
                                                      ترانه بیهودگی نیست
 چـــرا کــــه عشـــــق 
                    حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
بـه خاطـــر فــردای مــا اگـــر
                 بر مــــاش منتــی است

            چــرا که عـشــق
                         خود فــــرداسـت
                                      خود همیشه است

@@@"احمد شاملو"@@@


چهارشنبه 1393/05/1

من به جز آبی نگاهت ...

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    


پنجشنبه 1393/04/12

با سنگ گناه

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    

با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام

آه ای خدا ، خودم كمرم را شكسته ام

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شكسته ام

من دانه دانه اشك خودم را فروختم

نرخ طلایی گهرم را شكسته ام

دیگر مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شكسته ام

دنیا شكست خورده تر از من ندیده است

حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام

آرام كن مرا و در آغوش خود بگیر

حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام

راهم بده به باغهای شجرهای طیبه

من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام

حالا ببین كه به غیر از گدا شدن

در پیشگاه تو هنرم را شكسته ام


جمعه 1393/02/26

یادبادا ...

   نوشته شده توسط: حفیظ اله اعظمی    نوع مطلب :داستان ها و اشعارادبی ،

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود

                                  روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود

دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست  

                                          به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .


تعداد کل صفحات: 15 1 2 3 4 5 6 7 ...